هر سال صدها فیلم در قد و قواره فیلم «جدائی…» و چه بسا با تکنیک و داستان پردازی بسیار قویتر در اروپا و آمریکا ساخته می شود. این فیلم حتا در مقایسه با فیلمهای سینمای جمهوری اسلامی هم فیلمی بسیار معمولی است چرا که در سینما و تلویزیون جمهوری اسلامی سالانه دهها فیلم از این دست با کیفیت و پرداخت بهتر ساخته می شود؛ فیلمهأیی که معضلات خانوادگی و مشکلات روابط میان زن و مرد را نه با فوکوس بر ریشههای اصلی آن که همان بی عدالتی و فاصله طبقاتی حاکم بر جامعه ایران است، بلکه تنها از زاویه اخلاق ریاکارانهمذهبی و فرهنگ طبقه حاکم تصویر میکنند.
اما واقعیت عریان آنست که آنچه امروز در ایران کمر خانوادهها را می شکند فقری خانمان سوز و همزمان با آن ترویج فرهنگ مصرف گرائی است؛ از پرده و مبل و اتومبیل گرفته تا نوع لباس و آرایش تا جنون جراحی زیبائی که جامعه بیماردر تب رقابت وهم چشمی رو به تباهی است. زمانی که در جامعه ی پرنسیبها و معیار زندگی چنین سقوط کند بدیهی است که روابط خانوادگی به سمت نابودی برود. وقتی بخش بزرگی از جامعه که از همه چیز محروم است قصرهای سر به فلک کشیده و زندگی افسانه یی پولدارها را تماشا میکند معلوم است که دهها مشکل روانی و خانوادگی گریبانگیرش شود.
اما اینگونه فیلمها دقیقاً به این انگیزه ساخته می شوند که ذهنیت جامعه را از ریشه اصلی مشکلات موجود دور کرده و به آن عبائ توجیه شرعی و مذهبی بپوشانند که آری آدمها نباید با هم سوتفاهم داشته باشند، دروغ نگویند- آنهم در زیر سا یه حکومتی که اساسش بر دروغ استوار است!- بی جا به هم شک نکنند، به جا به هم شک کنند(!) واز این دست مزخرفات مذهبی که با نام فیلم و سینما به خورد جامعه می دهند.
اما این فیلم در پرداختن به همین خزعبلات مذهبی هم کاری معمولی و دست چندم است پس چرا یکباره پیرامون چنین فیلمی تمام دولتهای غربی و فستیوالهای سینمأیی و رسانه هائی آنها چنان هیاهو راه میندازند که انگار یک اتفاق بزرگ در سینمای دنیا رخ داده است!!؟؟
در واقع تا کنون سابقه نداشته که راجع به جایزه گرفتن یک فیلم خارجی، از رئیس جمهور فرانسه و مقامات و سیاستمداران دولتی تا وزارت امور خارجه آمریکا تبریک و تهنیت بگویند و از آنطرف هم جشنواره سینمأیی فجر رژیم فیلم را، که سهام داراصلی درتولید آن بانک پاسارگاد وابسته به سپاه پاسداران رژیم اسلامی است،جایزه باران کرده و با سلام وصلوات راهی اسکار کند!
براستی چرا با این حجم وسیع تبلیغاتی و به زور جایزه ها میخواهند این فیلم را جلوی چشم همگان بگذارند بسیار مهم جلوه اش دهند تا مورد بحث همه واقع شود از جیره خواران رژیم تا بخشی از به اصطلاح اپوزیسیون جمهوری اسلامی در خارج ازکشور؟
بدون شک این حجم تبلیغات و کف زدنهای مصنوعی و زورکی تنها نشان دهنده این واقعیت است که ایجاد این همه هیاهو ربطی به خود فیلم ندارد و از قرار مسأئل مهمتری مد نظر دولتها و صاحبان این فستیوالها و رسانه هاست و این فیلم بهانه ی بیش نیست تنها اینبار قرعه به نام «جدایی نادر…» افتاده است.
اگر در دوره قبل این جایزهها بیشتر برای تقویت به اصطلاح اصلاحطلبان بود و در حقیقت مدال را به گردن خاتمی میانداختند، اما اینبار دلیل این همه هیاهو بر میگردد به وضعیت انفجاری درون جامعه ایران و حجم فقر و بدبختی و فشاری که بر گرده مردم سوار است وهر آن امکان انفجاری اجتماعی را پیش بینی میکنند، که اگر در جامعه ایران انفجار اجتماعی رخ دهد و صاحبان قدرت در دهکده جهانی کنترل و تسلطی بر آن نداشته باشند معلوم است که منافع حیاتی آنها نه تنها در ایران بلکه در کل منطقه به خطر میافتد پس برای دور کردن و به تعویق انداختن این خطر می خواهند به بهانه مطرح کردن این فیلم در اسکار یک شادی و افتخار دروغین و غرور ناسیونالیستی به جامعه زیر فشار و توهین و تحقیر شده تزریق کنند که مفتخر باشند که یک فیلم «ایرانی» به سطح اسکار رسیده و صد البته شکم گرسنه کودک شان هم با این جشن و سرور جهانی سیر خواهد شد!
طبیعی است جامعه ای که هیچ نقطه امیدی برایش نمانده و ریسمانی برای چنگ انداختن ندارد و همه هویتش تخریب شده و در فلاکت و فقر و بدبختی گرفتار است حالا می خواهند با معرکه اسکار یک شادی و مسکن کاذب صدقه اش دهند و برای مدت کوتاهی هم که شده آرامش کنند، حرکتی نمایشی در ردیف بازی فوتبال چند سال پیش بین ایران و آمریکا…
بی شک برای دور کردن خطر انفجاراجتماعی فقط ازابزار سینما استفاده نمی کنند از تمامی ابزارها بهره می برند و سینما یکی از ابزارهای تاثیر گذار و پر زرق و برق است، روزانه با دهها شگرد و ماجرا با جامعه بازی می کنند تا تودهها را مشغول نگاه دارند که عصیان نکنند. تا آنجا که حتا مردم ایران این روزها برای حاکمان «بسیار عزیز و دوست داشتنی» هم شدهاند هندوانه زیربغل «مردم عزیز ایران» می گذارند تا بیشتر غارتشان کنند؛ از یک طرف وزارت خارجه آمریکا این فیلم را سندی بر غنا و انعطاف پذیری فرهنگ ایرانی می داند(!) و از سوی دیگر مقامات وزارت ارشاد رژیم آن را افتخار و سربلندی ایران و ایرانیان مینامند!
اما همه این ترفندها و شیادیها نشانه این است که تا چه حد از جامعه در حال انفجار ایران میترسند که اگر از سربرآوردن یک جنبش واقعی در میان مردم محروم و زیر ستم احساس خطر نمیکردند دیگر احتیاجی به این همه دست و پا زدن و مانور دادن نداشتند تا جایی که حتا فیلمی در سطح «جدایی نادر…» را بهانه کنند اما به قول گیس سفیدها اسکار هم برای نجات باجی -جمهوری نکبت اسلامی- تنبان نمی شود و این حکومت فساد و فقر و تباهی جز نابودی سرنوشتی ندارد.
لیلا قبادی
هفده بهمن
۱۳۹۰
دستهبندیشده در: مقاله،نقد،نظر،دیدگاه برچسبها: | مقاله،نقد،نظر،دیدگاه

رادیو دمکراسی شورایی
پيشگام-وردپرس
سرودهای انقلابی و ترانه های مترقی
کتابخانۀ گویا
کارزار
کانون زندانيان سياسی ايران (در تبعيد)
جوخه های رزمی
خانم قبادی عزیز،
شما همان عینکی را به چشم زده اید که جمهوری اسلامی، سلطنت طلب ها، توده ای ها، مجاهدین و حتی اکثر مردم ایران به چشم دارند. به تان ایراد نمی گیرم که دایی جان ناپلئونی فکر کنید. چون در این فرهنگ بار آمده اید.
اما درباره ی نوشته تان، انبوهی از گزاره های بی پشتوانه بود. زمانی که می خواهید جایگاه یک فیلم را تعیین کنید که قوی و ضعیف است باید با دلیل و مثال آوردن از فیلم های بهتر نظرتان را ساپورت کنید. شما همه جا به این فیلم تاخته اید، بدون این که دلیل بیاورید و کار شما بی شباهت به دن کیشوت نیست زمانی که به جنگ آسیاب بادی می رفت.
ارزش این فیلم اساساً بر چیزی است که دیدگاه شما فاقد آن است یعنی خاکستری بودن آدم ها. به اعتقاد من ما ایرانی ها باید یاد بگیریم که همه خاکستری هستیم، بد و خوب، زنده باد و مرده باد نکنیم، یکی را بالا نبریم و یکی را پایین بیندازیم.
خانم قبادی عزیز،
الان هنگام نوشتن کامنت متوجه لینک های کنار وبلاگ تان شدم و دیدم بدجوری با تیتر وبلاگ تان متناقض است. وبلاگ فرهنگی-هنری و لینک های سیاسی؟
به هر حال متوجه دلیل نقدتان شدم مانند توده ای های زمان شاه که هر مخالف شان را با انگ جاسوس و نوکر انگلیس و فلان و بهمان ترور شخصیت می کردند، شما هم چنین کاری انجام داده اید، یک خورده بیشتر در لفافه.
جناب مادوکس (اميدوارم اشتباه ننوشته باشم)؛ چه خبره تخته گاز تنهايی به قاضی ميری؟ من نه فيلم سازم و منتقد فيلم، اينحا هم قصدم دفاع از خانم قبادی يا نقد فيلم مورد نظر نيست، ولی آدم خوبه يکخورده انصاف داشته باشه، يعنی شما واقعاً متوجه نشدی که اين وبلاگ متعلق به خانم قبادی نيست؟ يک زحمت بخودت ميدادی اسم ايشون رو در همين وبلاگ جستجو ميکردی، متوجه ميشدی که کلاً اجمعين دو تا مطلب در اين وبلاگ از ايشون درج شده، يک نگاه به ستون بغل تحت عنوان «آرشیو موضوعی و پدیدآورندگان آثار» مينداختی ميديدی که از افراد مختلفی در اين وبلاگ مطلب گذاشته شده، ولی نه! شما کاری به اين کارا نداری، اومدی حرفت و بزنی و بری، آخرش يک سياست گريزی و سياست پرهيزی هم تبليغ کنی، حالا حتی بی ربط هم باشه اشکال نداره که، داره؟ آخه اين هم شد سؤال؟ وبلاگ فرهنگی-هنری و لينک سياسی؟ هرچی بيشتر اين سؤال را تکرار ميکنم به نظرم مسخره تر مياد، تو دوره زمونه ای که نون خوردن هم به سياست ربط داره، حضرت آقا ميخوان فرهنگ و هنر را از سياست جدا کنند، برو پدر جان شما همون قصۀ هزار و يکشب ات رو بنويس، الکی چهار تا اسم دون کيشوت و دائی جان ناپلئون و حزب توده را ياد گرفتن، جا و بيجا استفاده ميکنند و به همه کار کار دارند
جناب مادوکس، شما در کدام فرهنگ بار آمده ايد؟
in ham matlabi be ghalame parisaa nasr aabaadi dar morede in film:
یادداشتی کوتاه درباره جدایی نادر از سیمین – به نقل از وبلاگ شخصی پريسا نصرآبادی
http://iranavanti.blogspot.com
فیلمی علیه حقیقت!؟
شاید بتوان گفت که بارز ترین ویژگی سینمای اصغر فرهادی،این است که سینمای او چندان شباهتی با سینمای متعارف ایران، چه جشنواره و چه غیر آن ندارد و در مفهوم خاصّ کلمه «غربی» است. روایت های ساده داستان، تکنیک های فیلمبرداری، دیالوگ ها، میزانسن های درخشان در لوکیشن های بسته، بُرشی که در زمان زده می شود و دقّت ویژه فرهادی به جزئیات و توانایی وی در گرفتن بازی از بازیگران از ویژگی های بارز فیلم «جدایی نادر از سیمین» است که مانند دو فیلم دیگر فرهادی، زمینه متفاوت شدن سبک فرهادی در سینمای ایران را فراهم کرده است. بی شک سینمای فرهادی قدرتمند است و قادر است مخاطب را وارد زمین بازی خودش کند؛ اما آنچه که در این یادداشت مورد نظر نگارنده است، اشاره ای کوتاه به ساختار داستان یک جدایی، و نحوه مواجهه فرهادی با حقیقت –واقعیت است.
مواجهه با واقعیت:
بسیاری بر این اعتقادند که سینمای فرهادی، بازنمایاننده احوالات طبقه متوسط مدرن، سبک زندگی، چالش های فرهنگی-اجتماعی و روایت دغدغه های این طبقه در کشمکش های روزمره است.
فرهادی در این فیلم، بارها با ایجاد دوگانه هایی میان افرادی از دو طبقه اجتماعی مختلف، یعنی طبقه متوسط مدرن/ طبقه کارگر، تقابل انسان مذهبی/سکولار، دوگانه زن/مرد، شکاف میان نسل ها و…شائبه این را ایجاد کرده است که فیلمی ساخته که به واقعیتی در متن زندگی اجتماعی این شخصیت ها با خاستگاه های متفاوت فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی ارجاع می دهد. آیا واقعن چنین است؟
به باور من چنین نیست. فرهادی هیچ رسالتی برای بازنمایی واقعیت بر دوش خود نمی بیند. اساسن به نظر نمی رسد که بازنمایی واقعیت اجتماعی بخشی از پروژه فرهادی در این فیلم (و شاید دیگر فیلم های او) باشد. مواجهه مخاطب با کلیشه مهاجرت، ذهنی بودن مناسبات مدرن میان زن و مرد در جامعه و جایگاه آن ها و نیز و ساختار خانواده، تصویری که از دادگاه خانواده به روی مخاطب گشوده می شود، چهره قاضی و… همگی در لحظه ای مخاطب را به خود مشغول می کند که گویا قرار نیست روایتی از زندگی روزمره که به امر واقع ارجاع می دهد پیش رویش گشوده شود.
آنچه که مخاطب با آن مواجه می شود، انتزاعی از واقعیت است که در سکانس های مختلف، صرفن به این دلیل ساده که فرهادی می خواهد معنایی را به مخاطب منتقل کند، به خدمت گرفته می شود تا در آن موقعیت کنکرت و مشخّص، مخاطب بتواند ذهنّیت آقای کارگردان و معنای منظور وی را دریابد، همین. این بدان معنی است که پرسوناژ های با بک گراندهای اجتماعی-فرهنگی مختلف، تنها از آن رو که بتوانند بازی ذهنی کارگردان را تجسّد ببخشند، به کار گرفته شده اند.
مواجهه با حقیقت:
فرهادی از سکانس اول مخاطب را به موقعیتی پرتاب می کند که باید در آن به مسند قضاوت بنشیند. حق با چه کسی است؟ سیمین که می خواهد برود، یا نادر که می خواهد بماند؟ کشمکش مخاطب از همان دقایق اول فیلم آغاز می شود. در تمام طول فیلم، مخاطب در حال قضاوت اخلاقی است و مدام در یافتن مبنای حکم خود دچار تردید می شود. در سکانس آخر، فرهادی باز مخاطب را به حال خود رها می کند. تعلیقی به مراتب کُشنده تر از آنچه در «درباره الی» برای مخاطب رخ می دهد. فرهادی مدام مخاطب را غافلگیر می کند، به محض این که مخاطب به خود می جنبد تا مبنایی جدید برای قضاوت اخلاقی خود به دست دهد، فرهادی برگ جدیدی رو می کند و هرگونه امکان پیش بینی را از مخاطب سلب می کند.
تفکّر فرهادی، تمامن پست مدرن است. معرفت در چارچوب فیلم های فرهادی معلّق است. هیچ بنیادی برای معرفت نمی توان متصّور شد و در نتیجه تمام کنش ها مدام به تاخیر می افتند. مخاطب نیز درست مانند حجّت در یکی از سکانس های آخری فیلم دچار سردرگمی می شود و دو دستی بر سر و روی خود می کوبد، که سرانجام چه؟
جدایی نادر از سیمین، به این اعتبار، تردید و ناباوری فرهادی به فرا روایت اخلاق است. شاخص اخلاقی بودن کُنش ها از سکانسی به سکانس دیگر تغییر می کند و دست مخاطب در پوست گردو می ماند.
جهانی که فرهادی در آن بُرش زمانی معیّن برای مخاطب به تصویر می کشد، جهانی اعتباری و انباشته از شکّاکیت هاست. عدم تعین ها، وجود ابهامات، تجزیه ها و انشقاق ها، تکه پاره شدن شخصیت ها، دورگه سازی ها و … در پرتو تعلیق های سینوسی همگی مخاطب را دچار سرگشتگی مضاعف می کند. فرد مذهبی در لحظه ای بعد انسانی است که به حکم نیاز و منفعت شخصی اش از مذهب فاصله می گیرد (حجّت) و به همان نسبت پافشاری همسر او راضیه بر دینداری اش (آن هم صرفن از روی ترس) به حماقت تنه می زند. کارگزار دین، در لحظه ای، انسان مدرن و به ظاهر سکولاری چون نادر می شود که می خواهد برای اثبات حقانیت اش «قرآن» به میان آورده شود، و سیمین، علی رغم تمام دک و پُز های روشنفکری اش، یک خُرده بورژوای ابله و ترسو بیش نیست، و نیز «ترمه» به مثابه کودکی که سرانجام او هم در جهان در هم ریخته بزرگترها، در دفاع از پدر خود دروغ می گوید. فرهادی با نسبی کردن اخلاق و بی بنیاد جلوه دادن آن، عملن به مخاطب چنین می گوید که معصومیت و فضیلتی وجود ندارد.
این فیلم به زعم من نه رویارویی طبقات بود و نه جایگاهی برای تقابل خیر و شرّ. این فیلم پیام آور سرگشتگی در جهان اعتبارات بود، جهان بُن بست کنش های اجتماعی- سیاسی. فیلمی علیه پروژه حقیقت-واقعیت.
کار کار انگلیسیهاست.چقدر فکر کردی که به این کشف مهم رسیدی