نوشته شده در مه 6, 2012 به وسیلهٔ فرهنگ
عادت رفیق صمد بهرنگی گرامی باد روز معلم اين معلم ما مثل اكثر آدمها كه مي خواهند نان بخور و نميري داشته باشند، نبود. مي خواست ترقي كند، بيش از توقع ديگران. زندگي داشته باشد، بهتر از آنچه ديگران مي توانستند برايش پيش بيني كنند. وقتي از امتحان ورودي دانشسرا گذشت، شايد زياد هم خوشحال [...]
دستهبندیشده در: صمد بهرنگی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژانویه 19, 2012 به وسیلهٔ فرهنگ
داستان : بی نام اثر:رفیق صمد بهرنگی زنك كاسه ای آش كشك با یك تكه نان بیات جلو شوهرش گذاشت و گفت: بگیر كوفت كن! اینو هم با هزار مصیبت تهیه كرده ام. مردك فكر كرد: پس پول هایی كه امروز صبح بهت دادم چه شد؟ بعد دوباره فكر كرد: از تیغ آفتاب تا [...]
دستهبندیشده در: صمد بهرنگی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در دسامبر 29, 2011 به وسیلهٔ فرهنگ
دو گربه روي ديوار صمد بهرنگی يكي از شبهاي تابستان بود. ماه نبود. ستاره هم نبود. هوا تاريك تاريك بود. نصف شب بود. سوسكها آواز مي خواندند. صداي ديگري نبود. گربه ي سياهي از آن طرف ديوار مي آمد. سرش را پايين انداخته بود، بو مي كشيد و سلانه سلانه مي آمد. گربه ي سفيدي [...]
دستهبندیشده در: صمد بهرنگی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 19, 2011 به وسیلهٔ فرهنگ
نامهئی از صمد بهرنگی ادارهٔ محترم فرهنگ آذرشهر میخواهم چند کلمهئی درباره همکار عزیزم دهقانی که رونوشت تقاضای منتظر خدمت شدنش از ادارهٔ فرهنگ تبریز طی نامهٔ شماره ۷۶۷۰ مورخ ۴۰/۱۲/۱۴ بهدبستان پیروزی رسیده است عرض کنم: نامبرده جوانی است پاک و امیدوار که پنجسال مداوم است در ممقان که یکبار خانه و اثاثش را [...]
دستهبندیشده در: صمد بهرنگی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 12, 2011 به وسیلهٔ فرهنگ
آقای چوخ بختیار صمد بهرنگی هر اتفاقی میخواهد بیفتد، هر بلایی میخواهد نازل شود، هر آدمی میخواهد سر کار بیایید، در هر صورت آقای چوخ بختیار عین خیالش نیست، به شرطی که زیانی به او نرسد، کاری به کارش نداشته باشند، چیزی ازش کم نشود. رئیسی خوب است که غیبت او را نادیده بگیرد [...]
دستهبندیشده در: صمد بهرنگی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 27, 2011 به وسیلهٔ پيشگام
بز ریش سفید شنیدم كه در همین ده خودمان روزی بز حاجی مهدی آقا گر شد و آن را ول كردند توی صحرا، بعد بره ی خل میرزا كدخدای ده دیگر، بعد سگ حاجی قاسم خودمان و بعد هم گوساله ی مشهدی محمد حسن. این چهار تا وسط بیابان همدیگر را پیدا كردند و رفیق [...]
دستهبندیشده در: داستان - نمايشنامه، صمد بهرنگی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 25, 2011 به وسیلهٔ فرهنگ
چنین بود صمد! هستند کسانی که، در هراس از بیداری، سراسر بهخواب عمر میگذراند؛ بستر خوابشان هرچه درشتناکتر که باشد گو باش! – این چنین کسان از واقعیت رؤیاها نیز در وحشتند. رؤیاها را «قصّه» نام میدهند و بهنقل آن قصهها نمیپردازند مگر بهنیّت سنگینتر و خوابالودهتر کردن پلکها.- برای آن کس که چنین چشم [...]
دستهبندیشده در: صمد بهرنگی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در آوریل 10, 2011 به وسیلهٔ فرهنگ
پسرک کفتر باز رفیق صمد بهرنگی چند كلمه: بچه ها، بیشك آینده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ می شوید و همپای زمان پیش می روید. پشت سر پدرانتان و بزرگهایتان می آیید و جای آنها را می گیرید و همه چیز را بدست می آورید، زندگی [...]
دستهبندیشده در: ادبیات کارگری، صمد بهرنگی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژانویه 18, 2011 به وسیلهٔ پيشگام
اولدوز و عروسك سخنگو به بچه های قالیباف دنیا رفیق صمد بهرنگی چند كلمه از عروسك سخنگو: بچه ها، سلام! من عروسك سخنگوی اولدوز خانم هستم. بچه هایی كه كتاب « اولدوز و كلاغها» را خوانده اند من و اولدوز را خوب می شناسند. قصه ی من و اولدوز پیش از قضیه ی كلاغها روی [...]
دستهبندیشده در: به بينندگان، صمد بهرنگی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 4, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
متن ساده شدۀ یک مقاله از رفیق امیر پرویز پویان اکنون ره او بر کدامین بی نشان قله است؟ در کدامین سو؟ صمد از دیدگاه امیر پس از شهادت صمد، رفیق شهید امیر پرویز پویان که در آخرین سالها و ماههای عمر صمد،بسیار به او نزدیک شده بود،در» آرش ویژه صمد» مقاله ای نوشت با [...]
دستهبندیشده در: امیر پرویز پویان، صمد بهرنگی | 2 دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 1, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
افسانه ای محبت تحفه ی ناچیز برای سهیلا به خاطر محبتی كه به بچه ها داشت صمدبهرنگی روزی روزگاری پادشاهی بود و دختری داشت شش هفت ساله. این دختر كنیز و كلفت خیلی داشت، نوكری هم داشت كمی از خودش بزرگتر به نام قوچ علی. وقت غذا اگر دستمال دختر زمین می افتاد، قوچ علی [...]
دستهبندیشده در: ادبیات کارگری، داستان - نمايشنامه، صمد بهرنگی | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در اوت 30, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
نوشته شده در اوت 30, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
صمد همیشه جاوادنه است. نهم شهریور ماه سالگرد شهادت چهره آشنای جنبش انقلابی ایران،معلم خوب بچه ها و رفیق ارزشمند کارگران و زحمتکشان صمد بهرنگی است. وقتی در اواخر تابستان سال ۴۷ ارس صمد را به کام خود کشید این تنها دانش آموزان آخیر جان و دیگر روستاهای اطراف تبریز و مردم رنج دیده آن [...]
دستهبندیشده در: صمد بهرنگی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اوت 18, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
دو گربه روي ديوار رفیق صمد بهرنگی يكي از شبهاي تابستان بود. ماه نبود. ستاره هم نبود. هوا تاريك تاريك بود. نصف شب بود. سوسكها آواز مي خواندند. صداي ديگري نبود. گربه ي سياهي از آن طرف ديوار مي آمد. سرش را پايين انداخته بود، بو مي كشيد و سلانه سلانه مي آمد. گربه ي [...]
دستهبندیشده در: ادبیات کارگری، داستان - نمايشنامه، صمد بهرنگی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژوئیه 30, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
پسرک روزنامه فروش به کوه دیرسالی ماننده ام که در دریا می ایستد. «صابر « رفیق صمد بهرنگی پسرک روزنامه فروش وقتی جلو دکانهای بقالی رسید گردن چون نخ گلابی خودش را سیخکی گرفته ، با تمام زوری که داشت فریاد زد : - ملا نصرالدین ، ملا نصرالدین! کربلایی ریش حنایی که روی چهارپایه [...]
دستهبندیشده در: ادبیات کارگری، داستان - نمايشنامه، صمد بهرنگی | بیان دیدگاه »