نوشته شده در آوریل 11, 2012 به وسیلهٔ فرهنگ
شعری از ناظم حکمت من و بقال سرگذرمان را در آمریكا ھیچكس نمیشناسد با این وجود، از چین گرفته تا اسپانیا، از دماغه امید نیك تا آلاسكا، در ھر گام از خشكی و آب، دوستانی دارم و دشمنانی دوستانی دارم، كه ھم را ندیده ایم حتی یكبار اما حاضریم بمیریم باھم برای نان مشترك، آزادی [...]
دستهبندیشده در: ناظم حکمت | بیان دیدگاه »
نوشته شده در آوریل 4, 2012 به وسیلهٔ فرهنگ
هفتمين نامه برای تارانتا – بابو ناظم حکمت آگوست ۱۹۳۵ به ياد هانری باربوس از «نامه هايی برای تارانتا – بابو »در مجموعه شعرناظم حکمت، تارانتا – بابو نام همسر يک جوان حبشی(اتيوپيايی)است که برای آموختن نقاشی ساکن رم، پايتخت ايتاليا بود، و به سبب فعاليت های سياسی خود توسط پليس در دورۀ تسلط [...]
دستهبندیشده در: ناظم حکمت | بیان دیدگاه »
نوشته شده در مارس 6, 2012 به وسیلهٔ فرهنگ
دیوار درچهارچوبی ازسنگ سیاه پرده ای آهنین جای خوش کرده، که پاره میکند آفتاب را تکیه داده ام پیشانی ام را برنرده، خط نرده کشیده بر پیشانی ام، وشکافته شد از خط نرده پیشانی پهن استخوانی ام. پیشانی ام برنرده ، پیشانی ام بخون نشسته، خون من است این: همه چیز را می بینم از [...]
دستهبندیشده در: ناظم حکمت | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژانویه 1, 2012 به وسیلهٔ فرهنگ
شعری از ناظم حکمت این سرودیست، سرود كسانی كه در كاسه ھای سفالین آفتاب را مینوشند، ھم اوبود كه عاشقانه كمونیسم را برگزید و اعلام كرد كه: من ھم با آنان گذشتم از پلی كه به خورشید میپیوست من ھم در كاسه ھای سفالین نوشیدم آفتاب را من ھم خواندم آن سرود را و سپس [...]
دستهبندیشده در: ناظم حکمت | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در دسامبر 20, 2011 به وسیلهٔ فرهنگ
شعری از ناظم حکمت از شرق میآیم، از آستانه عصیان شرق میآیم با بادھای شمالی پیمودم راه ھای آسیا را تا رسیدم به تو چرا ایستاده ای بازوانت را برویم بگشا من از شرق میآیم از آستانه عصیان شرق میآیم شرقیم كه عصیان حق منست فتیله كجاست؟ نشانم بده تا آنرا برافروزم من فرزند میلیونھایی [...]
دستهبندیشده در: ناظم حکمت | بیان دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 20, 2011 به وسیلهٔ فرهنگ
آنژین صدری ناظم حکمت دکتر! نیمی از قلب من اگر اینجاست نیم دیگر در چین است با لشگری پیش می رود به سوی رود زرد. همه روزه دکتر!همه روزه در سپیده دمان قلبم در یونان تیرباران می شود و همه شب زمانی که زندانیان در خوابند قلبم در خانه ای مخروبه ای در استانبول می [...]
دستهبندیشده در: ناظم حکمت | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اوت 18, 2011 به وسیلهٔ فرهنگ
کودک هیروشیما (۱) ناظم حکمت در کنار هر دری می ایستم و آنرا می کوبم اما هیچ کس نمی تواند فریاد در گلو خفه من را بشنود همچنان درها را می زنم و همچنان از دید دیگران نامرئی ام منی که مرده ام، منی که مرده ام من هنوز هفت ساله ام، گرچه دهسال پیش [...]
دستهبندیشده در: ناظم حکمت | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژوئیه 14, 2011 به وسیلهٔ فرهنگ
درمیان خون و عرق ناظم حکمت کارگران آواز می خوانند اما، کارساختمانی چون خواندن آواز ساده نیست این کارکمی سخت است! قلب کارگران چون زمین بهاری پرازهیاهوی پرندگان است لیکن، زمین ساختمان، زمین موسم بهار نیست زمین ساختمان: پرازگردوخاک است پرازگل وبرف است.
دستهبندیشده در: ناظم حکمت | بیان دیدگاه »
نوشته شده در دسامبر 10, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
شعر زير را هوشنگ ابتهاج (هـ. ا. سايه)برای ناظم حکمت سروده است: به ناظم حکمت مثل يک بوسهي گرم، مثل يک غنچهي سرخ، مثل يک پرچم خونين ظفر، دلِ افراختهام را به تو ميبخشم، ناظم حکمت! و نه تنها دل من، همهجا خانهي توست: دل هر کودک و زن، دل هر مرد، دل هر کس [...]
دستهبندیشده در: ناظم حکمت، هوشنگ ابتهاج (ه ا سایه)، شعر | بیان دیدگاه »
نوشته شده در دسامبر 7, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
ناظم حكمت « ناظم حکمت» در سحرگاه روز سوم ژوئیه ۱۹۶۳ در مسکو، در سن ۶۱ سالگی چشم از جهان فرو بست و صدایش که ترانه خوانِ امیدها و آرزوهای آینده ی انسان هایی بود که برای نان، آزادی، برابری و حرمت انسانی مبارزه می کردند خاموش شد.ما ضمن بزرگداشت سالگرد مرگ او مقاله زیر [...]
دستهبندیشده در: مقاله،نقد،نظر،دیدگاه، معرفی سبکهای هنری و هنرمندان، ناظم حکمت | بیان دیدگاه »
نوشته شده در دسامبر 2, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
کسی که می رود شعری از ناظم حکمت – با ترجمه ی حامد رحمتی روی شیشه ها شب بود و برف میان تاریكی در نهایت درخشش ریل های موازی جدایی را به خاطر می آوری در سومین سالن ایستگاه دختری كوچك
دستهبندیشده در: ناظم حکمت، شعر | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 17, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
» کسی که می رود « شعری از ناظم حکمت با ترجمه ی حامد رحمتی روی شیشه ها شب بود و برف میان تاریكی در نهایت درخشش ریل های موازی جدایی را به خاطر می آوری در سومین سالن ایستگاه دختری كوچك با پاهای عریان و چادری سیاه به خوابی عمیق می رود من [...]
دستهبندیشده در: ناظم حکمت | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 6, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
قصه یك جدایی شعر: ناظم حكمت مرد گفت: دوستت دارم سخت، دیوانه وار انگار كه قلبم را شبیه شیشه ای در مشت فشرده و انگشتهایم را بریده باشم مرد گفت: دوستت دارم به عمق، به گسترای كیلومترها دوستت دارم صد در صد هزار و پانصد در صد صد در بی نهایت، در بی كران در [...]
دستهبندیشده در: ناظم حکمت | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 11, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
قصه قصه ها ناظم حکمت کنار آب ایستاده ایم چنار و من : تصویر ما بر آب افتاده است چنار و من. پرتو آب بر ما می تابد چنار و من . کنار آب ایستاده ایم چنار و من ، گربه ای نیز. تصویر ما بر آب افتاده است چنار و من ، بر گربه [...]
دستهبندیشده در: ناظم حکمت، شعر | بیان دیدگاه »
نوشته شده در ژوئیه 23, 2010 به وسیلهٔ پيشگام
دستان ما و دروغ ناظم حکمت دستان زمخت سنگی شما غمين چون آوازهای زندان سنگين و لخت چون حيوانات بارکش دستان شما، چهرۀ اندوهناک کودکان گرسنه ای را مانَد! دستان سبک شما، زرنگ چون زنبور عسل پربار چون پستان شير ده پر جرأت و شکيبا چون طبيعت دستان شما که زير پوست سخت خود عاطفه [...]
دستهبندیشده در: ناظم حکمت، شعر | بیان دیدگاه »