به ياد نیما یوشیج

در سالمرگ پدر شعر نو نیما یوشیج «علی اسفندیاری» یا «علی اسفندیاری نوری» مشهور به «نیما یوشیج» در روز ٢١ آبان ١٢۷۴ خورشیدی در دهكده یوش استان مازندران دیده به جهان گشود. كودكی پدرش «ابراهیم‌خان اعظام‌السلطنه» متعلق به خانواده‌ای قدیمی مازندران بود و به كشاورزی و گله‌داری مشغول بود. پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و [...]

چکامه های گزیده نیما یوشیج

خنده ی سَرد صبحگاهان که بسته می ماند ماهی آبنوس در زنجیر، دُمِ طاووس پَر می افشاند، روی این بامِ تَنْ بِشُسته زِ قیر. چهره سازانِ این سَرای دُرُشت، رنگدان ها گرفته اند به کف. می شتابد دَدی شکافته پُشت، بر سرِ موج های همچو صدف.

انقلاب نیما در شعر – ادبیات کارگری ۱۸

انقلاب نیما در شعر – (بقیه از شمار قبل) متاسفانه به علت طولانی بودن مطلب، بحث ما در باره خصوصیات شعر نیما در شماره قبل ناتمام ماند. ما در مطلب گذشته در باره «رابطه مستقیم و نزدیک با واقعیت» و «بیان و تصویر» در شعر نیما سخن گفتیم و اکنون با دو خصوصیت دیگر شعر [...]

انقلاب نیما در شعر – ادبیات کارگری شماره ۱۷

ادبیات کارگری شماره – ۱۷ انقلاب نیما در شعر زندگی نیما در چند سطر ١٢٧٤ – تولد نیما در روستای یوش (مازندران) کودکیش در میان شبانان و ایلخی بانان با زندگی کوچ نشینی گذشت، خواندن و نوشتن را با چوب و فلک نزد آخوند روستا آموخت، بعد در مدرسه سن‌لوئی تهران به تحصیل پرداخت و [...]

مهتاب – نیما یوشیج

مهتاب نیما یوشیج   می تراود مهتابمی درخشد شب تابنیست یکددم شکند خواب به چشم کس ولیکغم این خفته چندخواب در چشم ترم می شکند. نگران با من استاده سحر.صبح میخواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.در جگر لیکن خاریاز ره این سفرم می شکند. نازک [...]

ترا من چشم در راهم – نیما یوشیج

ترا من چشم در راهم نیما یوشیج ترا من چشم در راهم شباهنگامکه می گیرند در شاخ » تلاجن» سایه ها رنگ سیاهیوزان دلخستگانت راست اندوهی فراهمترا من چشم در راهم. شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگاننددر آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دامگرم یاد آوری [...]

آهنگر – نیما یوشیج

آهنگر نیما یوشیج در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوتدست او بر پتکو به فرمان عروقش دستدائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:» ـــ کی به دست منآهن من گرم خواهد شدو من او را نرم خواهم دید؟آهن سرسخت!قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی [...]

داروگ – نيما يوشيج

خشک آمد کشتگاه در جوار کشت همسایه. گرچه می‌گویند:»می‌گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران.« قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟ بربساطی که بساطی نیست در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست و جدار دنده‌های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می‌ترکد –چون دل یاران که در هجران [...]

نه ، او نمرده است – نیما یوشیج

نه ، او نمرده است دو سال از نبود غم انگیز او گذشت روزی مزار او دوبار برگهای خزان ریخته شدند سه سایه ی شکسته ی گریان بر شاخه های سایه ی دیگر آویخته شدند. آنوقت باز مثل دگر روزها دمید این روشن افق یک جغد بی ثبات از آن جایگه پرید یا یک غروب [...]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.