عباس سماکار

نویسندگان مرزها

محمود درویش یک شاعر تبعیدی و یک فیلم به انظمام شعری از او

عباس سماکار

هشت نویسنده معروف جهانی در سال ۲۰۰۳ میلادی،در سفری به فلسطین از مرزهای ممنوعه می گذرند و پا به شهر محاصره شده رام الله می گذارند تا با محمود درویش شاعر فلسطینی دیدار کنند.

این نویسندگان،همگی عضو پارلمان جهانی نویسندگان که تالیفات بسیار دارند و در میان آنها دو برنده جایزه ادبی نوبل؛ووله سوپینکانویسنده نیجریائی و خوزه ساراماگو رمان نویس پرتقالی و هیمنطور دو تن از اعضای هیات رئیسه پارلمان جهانی نویسندگان و چهار نویسنده دیگر که هر کدام از نام آوران عرصه ادبیات کشور خود هستند قرار دارند.

اعضای پارلمانی جهانی نویسندگان در این سفر از ۸ کشور و چهار قاره جهان عبارت بودند از :

راسل بانکس رمان نویس آمریکائی و رئیس پارلمان جهانی نویسندگان.

ویچنسو کونسولو رمان نویس ایتالیائی

ووله سوینکا نویسنده نیجریائی و برنده جایزه ادبی نوبل

کریستیان سالمون،نویسنده فرانسوی مدیر پارلمان جهانی نویسندگان

خوزه ساراماگو رمان نویس پرتقالی و برنده نوبل ادبیات

خوان گوی تیسولو نویسنده اسپانیائی

بای دائو شاعر چینی تبعیدی آمریکا

بر اساس این سفر پر ماجرا سمیر عبدالله و خوزه راینس فیلمی تهیه کردند که «نویسندگان مرزها» نام داده شد.تمرکز اصلی فیلم بر وضعیت مردم عرب فلسطین و به ویژه وضعیت و زندگی و سخنان محمود درویش شاعر فلسطینی قرار گرفت.

این نویسندگان به نشانۀ حمایت از مردم رام الله که زیر فشار تانک های ارتش اسرائیل قرار گرفته بود به فلسطین می روند و انگیزه خود را دیدار با محمود درویش که او هم مانند بقیه مردم رام الله در محاصره قرار داشت اعلام می کنند و ابزار میدارند؛«چون محمود درویش نمی توانست به دیدار ما بیاید ،ما به دیدار او آمده ایم» کمپانی«چشم باز»و «فیلم سیکلپ» عرضه کننده این فیلم بود که پخش جهانی آن افکار عمومی را به شدت متوجه وضعیت دشوار مردم رام الله کرد.

محمود درویش شاعری بود که در میان مردم فلسطین و عرب زبانان دارای محبوبیت بسیار بود و اگر مقایسه کنیم ،او همچون کسی همپایه احمد شاملو بود و هم چون او در قلب مردم سرزمینش جا د اشت.

محمود درویش،از دید این نویسندگان فرامرزها،نماینده ای از مردم فلسطین به شمار می مد که با شعر خود یار دیرین مقاومت مردم این سرزمین در برابر اشغال گران اسرائیلی بود.این شاعر جهانی،با اشعار عاشقانه و مبارزه جویانه اش سال های دراز زبان مردم فلسطین به شمار می آمد.

درویش متولد سال ۱۹۴۱ بود و ۳۰ دفتر شعر منتشر کرد که برخی از آن ها به فارسی ترجمه شد.این شاعر فلسطینی سال های زیادی را در تبعید؛در قاهره،بیروت،تونس و پاریس گذراند و در سال ۲۰۰۸ میلادی در پی عمل جراحی قلب در تکزاس آمریکا در گذشت.

از مهم ترین آثار محمود درویش می توان از کتاب های؛ «گنجشک بی بال ۱۹۶۰،برگ های زیتون ۱۹۶۴،عاشقی از فلسطین ۱۹۶۶ و از آن چه کرده ای پوزش مخواه ۲۰۰۳ نام برد.محمود درویش زمانی عضو حزب کمونیست بود و مدتی هم عضویت سازمان آزادی بخش فلسطین را داشت که در سال ۱۹۹۹ در اعتراض به پذیرش توافق های اسلو(نروژ) از این سازمان بیرون آمد.

در واقع انگیزه نویسندگان مرزها در این سفر ،دفاع از حقانیت مردم فلسطین برای برخورداری از یک زندگی انسانی و صلحی بود که از آنها دریغ کرده اند.

این توضیح را هم در باره پارلمان جهانی نویسندگان می توان داد که این نهاد در تابستان ۱۹۹۳،به دنبال کشته شدن طاهر جودت نویسنده الجزایری تشکبل شد.در واقع،نویسندگانی مانند محمود درویش و ژاک دریدا و پییربوردبو در واکنش به آزار،دستگیری و قتل نویسندگان،این پارلمان را تشکیل دادند.

در نیمه اول سال تاسیس این پارلمان ،تعداد نویسندگان تحت پیگرد،دستگیر شده و یا کشته شده در جهان به رقم هزار نفر رسید.این نویسندگان الجزایری،ایرانی،مصری،ترک،نیجریه ای، چینی و غیره بودند.

در حال حاضر هم،تعداد زیادی نویسنده در برابر کلاف سردرگم و دهشتناک تعقیب و دستگیری و شکنجه و مرگ قرار گرفته اند و یادآور این سخن سنجیده طاهر جودت پیش از کشته شدنش هستند که گفت:«اگر سخن بگوئی خواهی مرد.اگر سکوت کنی خواهی مرد،پس سخن بگو و بمیر»

پارلمان نویسندگان،در طی سال های نخست موجودیتش،ناظر دستگیری تعداد زیادی از اعضایش بوده است.دوبار از شرکت پرزدینت این پارلمان در کنگره ها جلوگیری شد.شاعر چینی بای با او،رمان نویس کنگوئی،سونگلو او و دیگر نویسندگان عضو این پارلمان به دادگاه فراخوانده شدند.یاشار کمال نویسنده ترک زبان فقط به خاطر نوشتن دستگیر شد. نجیب محفوظ مصری و برنده جایزه نوبل،در خیابان به ضرب چاقو از پا درآمد و اعدام هولناک کن ساروویوا از این پارلمان به دست دیکتاتور نیجریه فراموش شدنی نیست.

و اینک نیز در جهان ،به ویژه در جمهوری اسلامی ،دستگیری،آزار و کشتن نویسندگان تقریبا به رویدادی عادی و بدل شده است.

مقر پارلمان بین المللی نویسندگگان در حال حاضر شهر بروکسل است و این نهاد سخن گوی نویسندگان به شمار می آید که به فشار و پیگرد حکام کشورها قرار می گیرند.

پارلمان بین المللی نویسندگان،پارلمانی ست بدون قدرت رسمی،اما نهادی ست که در اختیار همۀ نویسندگان جهان قرار دارد و تنها مشروعیت آن این است که اعضایش از کشورهای رانده شده اند.

پایان مقاله

در آخر برای آشنائی بیندگان صفحه هنری و فرهنگی نمونه ای از اشعار این شاعر را می آوریم.

قمار باز

نویسنده: محمود درويش

ترجمه سيد احسان موسوى
برگرفته از نگاه نو شماره ۷۹/ آبان ۱۳۸۷ـ چاپ تهران

كيستم من تا با شما بگويم
اين را كه مى گويم؟
من نه سنگى بودم كه آب هايش پرداخته باشند
و صورتى شوم
نه قصبى كه بادها روزنى نهند بر آن
و نيى شوم

من قمار بازم
گاه برنده گاه بازنده
مانند شمايم
يا كمى كم تر
كنار چاه زاده شدم
با سه درخت تنها
كه چون زنان راهب بودند
نه هلهله اى در كار بود نه قابله اى
و كاملا تصادفى نامى يافتم
و به خاندانى منسوب شدم
كاملا تصادفى
و نشان ها و صفاتشان را به ارث بردم
وبيمارى هايشان را:
نخست – اشكالى در رگ ها
و فشار خون بالا
دوم – شرم در سخن گفتن با مادر
و پدر
و پدر بزرگ – ريشه
سوم – اميد به درمان سرماخوردگى
با فنجانى بابونه ى داغ
چهارم – ملال از سخن گفتن در باره آهو
و چكاوك
پنجم – بيزارى از شب هاى زمستانى
ششم –شكست ىأس آوردر تجربه ى آوازخوانى

من در آنچه بودم هيچ نقشى نداشتم
كاملا تصادفى بود كه پسر شدم…
و تصادفى بود كه ماه ديدم
چنان كمرنگ كه گويى ليمويى است دختركان شب بيدار را مى آزارد
و هيچ تلاشى نكردم
كه يك خال
در پنهان ترين اندام هاى تنم
بيابم!

ممكن بود من نباشم
ممكن بود پدرم، تصادفا
با مادرم همبستر نشده باشد
يا ممكن بود خواهرم باشم
كه جيغى كشيد و مرد
و هرگز نفهميد كه لحظاتى زنده بوده است
و ندانست مادرش كيست
يا ممكن بود آن تخمى باشم كه شكسته است
پيش از آنكه جوجه كبوترها سر از تخم بيرون برآرند

كاملا تصادفى بود
كه از حادثه تصادف اتوبوس زنده ماندم
چرا كه از اتوبوس مدرسه جا مانده بودم
چرا كه شب، داستانى عاشقانه خوانده بودم
و هستى و نيستى را از ياد برده بودم
در نقش نويسنده ى داستان در آمده بودم
و در نقش معشوق – نقشى سالم
پس شهيد عشق داستانى بودم
و زنده مانده ى تصادف.

با دريا شوخى ندارم
اما پسرى بى پروايم
از همان ها كه عاشق پرسه زدن در فريبندگى آب اند
ندا مى دهد: بيا! جلوتر بيا!
در نجات از دريا هم نقشى نداشتم
مرغ ماهيخوار آدم وارى نجاتم داد
ديده بود كه موج ها در دامم انداخته و دستانم را فلج كرده اند.

اگر درِ خانه مان شمالى بود
و رو به دريا نبود
چه بسا ديوانه ى معلقات جاهلى نمى شدم
وگر نظاميان آتش روستا را نديده يودند
كه شب را به كوره ى نان پزى مى پختند
اگر پانزده شهيد
سنگرها را باز ساخته بودند
اگر آن مزرعه قطع نشده بود
چه بسا زيتون شده بودم
يا معلم جغرافى
يا مورشناس
يا پژواك بان!

كيستم من تا با شما بگويم
اين را كه مى گويم؟
بر در كنشت
فقط تاس قماربازم
ميان شكار وشكارچى
و بردم
و جايزه ام آگاهى بيشتر بود
نه تا از شب مهتاب كام جويم
كه تا كشتار را ببينم.

كاملا تصادفى نجات يافتم
كوچكتر از هدف گلوله بودم
و بزرگتر از زنبورى
كه ميان گلهاى نرده ها بال مى زد
[و بسيار ترسيدم بر برادرانم و پدرم
و ترسيدم بر زمانه اى شيشه اى]*
براى گربه ام ترسيدم
براى خرگوشم
وبرماه جادوگر كه بالاى مناره بود
مناره بلند آن مسجد
و برانگورهاى داربست مو
كه مانند پستان هاى سگ مان
آويخته مانده است….
ترس مرا با خود مى برد
و من، پابرهنه، او را
و از يادم رفته بود
همهء خاطره هاى كوچك
از آنچه فردا مى خواستم – ديگر فرصتى براى فردا نماند.

مى روم/ مى شتابم/ مى دوم/ بالا مى روم/
فرود مى آيم/ فرياد مى كشم/ زوزه مى كشم/ پارس مى كنم/
صدا مى زنم/ زارى مى كنم/ سرعت مى گيرم/ كند مى شوم/
عاشق مى شوم/ سبك مى شوم/ خشك مى شوم/ مى گذرم/
پرواز مى كنم/ مى بينم/ نمى بينم/ مى لغزم/
زرد مى شوم/ سبز مى شوم/ آبى مى شوم/ جدا مى شوم/
مى گريم/ تشنه مى شوم/ خسته مى شوم/ گرسنه مى شوم/
مى افتم/ بر مى خيزم/ مى دوم/ فراموش مى كنم/
مى بينم/ نمى بينم/ به ياد مى آورم/ مى شنوم/
نگاه مى كنم/ هذيان مى گويم/ خيال مى كنم/ پچ پچ مى كنم/
فرياد مى كشم/ باز مى مانم/ مى نالم/ ديوانه مى شوم/
مى مانم/ كاسته مى شوم/ افزوده مى شوم/ فرو مى افتم/
صعود مى كنم/ هبوط مى كنم/ خون ريزى مى كنم/
و از هوش مى روم
خوشبختانه از گرگ ها
خبرى نشد
يا كاملا اتفاقى
يا از ترس نظاميان.

من در زندگى خود نقشى ندارم
جز اين كه وقتى سرودش را به من آموخت
گفتم: آيا باز هم هست؟
و چراغ اش را برافروختم
از آن پس كوشيدم نورش را ميزان كنم…

ممكن بود پرستو نباشم اگر
باد چنين خواسته بود
كه باد بخت مسافر است…
شماليدم، شرقيدم،غربيدم،
اما سرزمينم جنوب بود
پس به مجاز پرستويى شدم
كه بهار – پاييز
بر فراز خاكستر خود
پرواز مى كند…
پرهايم را در ابر درياچه تعميد مى دهم
وسلامى مى كنم طولانى
به ناصرى كه نخواهد مرد
روح خدا در اوست
و خدا بخت پيغمبران است…

و خوشبختانه در همسايگى خدا زيستم

و صليب، بدبختانه،
از ازل، نردبان ما به فرداهايمان بوده است!

كيستم من تا با شما بگويم
اين را كه مى گويم؟
كيستم من؟

ممكن بود الهامى به من نشود
كه الهام بخت تنهايان است
شعر تاسى است كه قمارباز
بر صفحه اى از تاريكى مى اندازد
مى درخشد، شايد هم ندرخشد
و سخن فرود مى آيد
چونان پرى بر شن.

مرا در شعر نقشى نيست
جز فرمانبرى از وزنش:
جنبش حواس
حسى حسى را تعديل مى كند
وحدسى معنايى مى آفريند
و بى هوشى در پژواك واژه ها
و تصوير خودم كه جا به جا شده
از خودم با ديگرى
و اعتماد به نفسم
و حسرت سرچشمه.

مرا در شعر نقشى نيست
اگر الهام قطع شود
و الهام بخت زيردستان است
اگر تلاش كنى.

اگر در راه سينما نبودم
چه بسا عاشق دخترى نمى شدم كه پرسيد:
ساعت چند است؟

ممكن بود دو رگه نباشد، آن چنان كه بود
يا خاطره اى گنگ از دوردست ها ننمايد…

اين گونه است كه واژه ها زاده مى شود
دلم را تمرين مى دهم
كه دوست بدارد
و گل و خار را با هم در خود جاى دهد

واژه هايم عرفانى است و
خواست هايم جسمانى
و اين كه هستم نخواهم بود
مگر آن كه من و زنانگى
در من جمع شود.

اى عشق! چيستى تو؟ چه قدر خود هستى و خود نيستى؟
اى عشق! بر ما توفان و رعد بباران
تا آن گونه شويم كه تو مى خواهى.
ما راه حل هاى آسمانى براى زمين بسيار داريم
تو در راهى جارى شو كه هر دو را سيراب كند.

تو را – چه خود بنمايى چه پنهان بمانى –
شكلى نيست
وما دوستت داريم آن گاه كه
تصادفى عاشق مى شويم.
تو بخت بيچارگانى.

بخت يارم نبود كه بارها از مرگ عاشقانه نجات يافتم
و خوشبختانه هنوز آن قدر شكننده ام
كه اين را تجربه كنم

عاشق كاركشته در دل مى گويد
عشق دروغ راستين ماست
دخترك عاشق مى شنود
و مى گويد: عشق همان است،
در رفت و آمد
مانند طوفان و رعد

به زندگى مى گويم درنگ كن! منتظرم باش
تا دُرد در پياله ام خشك شود…
در باغ گل هايى هست براى همه
و هوا تاب جدايى از گل ندارد
منتظرم باش مبادا بلبلان از من بگريزند و
نغمه را اشتباه بخوانم/
نوازندگان در ميدان تارها را كوك مى كنند
تا آواز جدايى بخوانند
درنگ كن!
مختصرم كن
مبادا سرود طولانى شود
و خارج بخوانم،
فقط فرصتى تا بخوانم:
«زنده باد زندگى!»
آرام تر!
در آغوشم گير تا باد
نپراكندم/
حتى بر فراز باد هم الفبا از يادم نمى رود.

اگر برفراز كوه نايستاده بودم
به آشيان عقاب دل خوش مى شدم
هيچ نورى بالاتر نيست!
اما حشمتى چنين با تاجى زرين
آبى بى نهايت
دشوار – ديدار است:
تنها در آن تنها مى ماند
و نمى تواند با گام هايش پايين بيايد
نه عقاب راه مى رود
نه انسان پرواز مى كند
آنك قله اى دره مانند!
آنك انزواى بلند كوه!
در آنچه شدم يا خواهم شد
هيچ نقشى ندارم
هرچه هست بخت است
و بخت را نامى نيست
گاه آن را آهنگر سرنوشت مى خوانيمش
گاه نامه بر آسمان
يا نجار تخت نوزاد
و تابوت نومرده
در اسطوره ها نوكر خدايانش مى خوانيم
ما خود آن همه در باره شان نوشتيم
و خود به المپ پناه برديم…
پس سفالگران گرسنه آنها را باور كردند
و زرگران برآماسيده شكم تكذيبمان كردند
بيچاره نويسنده كه در صحنه نمايش
فقط خيال واقعى است.

پشت پرده اما داستان ديگرى است
كسى نمى پرسد چه وقت؟
همه مى پرسند چرا و چگونه و كى؟

كيستم من تا با شما بگويم
اين را كه مى گويم؟

ممكن بود نباشم
يا راهزنان قافله را بزنند
و خانواده پسرى را از دست دهد
همان كه اكنون
اين اشعار را مى نويسد
حرف به حرف
قطره به قطره
پشت اين ميز
با خونى سياه
كه نه جوهر كلاغ است
نه صداى آن
بلكه شب است
چكيده ى تمام شب
قطره به قطره
در دستان بخت و اقبال
ممكن بود شعر سود بيشتر كند
اگر او شانه به سرى نبود بر دهانه دره ى ژرف
چه بسا با خود مى گفت اگر كسى ديگر بودم
باز همين بودم كه هستم.

چنين نيرنگ مى زنم:
نارسيس زيبا نيست هر چند خود چنين مى پندارد
اما آفرينند گانش او را گرفتار آينه اش كردند
پس بسيار در خود خيره شد
در آن هواى نمور…
اگرتوانسته بود ديگران را ببيند
عاشق زنى مى شد كه به او خيره شده بود
و گوزن ها را از ياد برده بود
آنها را كه در ميان زنبق ها و گل هاى سرخ مى تاختند
فقط اگر كمى با هوش بود
آينه را مى شكست
و خود را مى ديد كه چقدر با ديگران يكى است…
اگر آزاد بود اسطوره نمى شد…

سراب نقشه ى مسافر است در بيابان ها
اگر سراب نبود
مسافر پيش نمى رفت
تا آب بياورد.
فرياد مى زند:آب!
لولهنگ آرزوها به يك دست
و دست ديگر بر كمر
قدم بر شن ها مى كوبد
تا بركه را در حفره اى جمع كند
و سراب فريبنده صدايش مى زند:
بخوان! اگر خواندن مى دانى
بنويس!اگر نوشتن مى توانى.
مى خواند:آب، و آب، و آب.
بر شن ها مى نويسد:
اگر سراب نبود زنده نمانده بودم.

بخت يار مسافر است كه
اميد جفت نوميدى است
يا شعر فى البداهه اش.

وقتى آسمان خاكسترى است
وشاخه گلى ناگهان
از شكاف ديوار سر برآورده
نمى گويم: آسمان خاكسترى است.
بلكه به شاخه گل چشم مى دوزم
و با او مى گويم: چه روزى است امروز!

در آستان شب
با دو دوست مى گويم:
اگر بايد خوابى ديد
بگذار مثل ما باشد… و ساده
مثل آن كه دو روز ديگر با هم شام مى خوريم
ما سه نفر
و راست بودن خوابمان را جشن مى گيريم
كه تا دو روز ديگر
ما سه، سه نفر خواهيم ماند
و از ما كاسته نخواهد شد
پس سور سونات ماه بگيريم و
تسامح مرگ را
كه شاد ديدمان و
چشم فرو پوشيد!

نمى گويم زندگى در دوردست ها حقيقت است و جاى ها همه توهمى بيش نيست
فقط مى دانم كه همين جا مى توان زيست.

و كاملا تصادفى زمين مقدس شد
زيرا بركه ها و كشتزارها و درختانش
نسخه اى از بهشت برين اند
يا زيرا پيامبرى بر آن راه رفت**
و بر فراز سنگى نماز خواند
و سنگ به گريه افتاد
و تپه از عظمت خداوند
فرو ريخت و از هوش رفت.

و كاملا تصادفى سراشيبى دشتى در شهرى
موزه ى پوچى ها شد…
زيرا آنجا هزاران سرباز از هر دوسوى جبهه جان باختند
در دفاع از رهبرانى
كه فرياد مى زدند: به پيش!
و خود در چادرهاى حريرى
چشم انتظار غنايم بودند…
هنوز سربازان جان مى بازند
و هنوز هيچ كس نمى داند
چه كسى پيروز ميدان است!

و برخى روايت گران
كاملا تصادفى زيستند و گفتند:
اگر كسانى ديگر كسانى ديگر را شكست داده بودند
تاريخ ديگر مى شد

سبز مى خواهمت. اى زمين!سبز!
سيبى غلتان در نور و آب.
سبز
شبت سبز.
بامدادت سبز.
با مهربانى بكارى ام…
با مهربانى دست مادرى، در مشتى هوا.
من يكى از بذرهاى سبز توام.
آن شعر شاعرى يگانه ندارد
ممكن بود عاشقانه نباشد…

كيستم من تا با شما بگويم
اين را كه مى گويم؟
ممكن بود آن كه هستم نباشم.
ممكن بود اين جا نباشم…

ممكن بود صبح زود
با هواپيما سقوط كنم
خوشبختانه صبح ها دير از خواب بيدار مى شوم
و به پرواز نرسيدم
ممكن بود شام و قاهره را نبينم
موزه لوور را نبينم
شهرهاى افسونگر را نبينم

ممكن بود اگر آرام تر راه مى رفتم
تفنگى
سايه ام را از روى درخت سدر شب بيدار مانده قطع كند

ممكن بود اگرتندتر راه مى رفتم
تركش ها
به خاطره اى گذرايم تبديل كنند

ممكن بود اگر بيشتر خواب مى ديدم
حافظه ام را از دست بدهم.

خوشبختانه تنها مى خوابم
و به تنم گوش مى سپرم
و نبوغم در كشف دردها را باور مى كنم
و ده دقيقه قبل از مرگم
پزشك را صدا مى زنم.
ده دقيقه كافى است تا
كاملا تصادفى زنده بمانم
و پندار نيستى را ناكام گذارم.

كيستم من كه پندار نيستى را ناكام گذارم؟
كيستم من؟ كيستم من؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• محمود درويش، لاعب النرد، مجله الكلمه، شماره ۲۰، اوت ۲۰۰۸
• به نظر مى رسد كه اين شعر واپسين شعر منتشر شده محمود درويش است.
• * اين دو سطر داخل كروشه در ترجمه افتاده بود و در تكثير اينترنتى افزوده شد، با پوزش از مترجم محترم.
** [دقيق اين سه سطر چنين است:
نه از آن رو كه بركه ها و كشتزارها و درختانش
نسخه اى از بهشت برين اند
بل از آن رو كه پيامبرى بر آن راه رفت…] (توضيح ويراستار)

منابع : نشریه بانگ و شعر از سایت اندیشه و پیکار

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: