هست شب،آری شب

گجه دور،باخ،گجه دور

هست شب،آری شب

نوشته ی غلامحسین ساعدی

«مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید،اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم.

البته یک وقتی ناچار با مرگ روبرو می شوم- که می شوم- مهم نیست،

مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.»

ماهی سیاه کوچولو- صمد بهرنگی

هر آی لارهای هر آی لار

هر اولدوزلار هر آی لار

چمن ده بیر گول بیتیب

سوسوزوندان هر آی لار

یک دوبیتی آذربایجانی

ای داد و ای فریاد

تمام ماه ها و تمام ستاره ها

در چمن تنا یک گل رسته

که از تشنگی هوار می کشد.

صمد بهرنگی تاریخ تولد و تاریخ مرگ ندارد. برای او نمی شود شرح احوال و تراجم ترتیب داد. مرگ او آنقدر باورنکردنی است که زندگیش بود و زندگیش همیشه آنچنان آمیخته با هیجان بود که بی شباهت به یک افسانه نبود. یک معلم بود، اگرچه تبعیدی روستاها، ولی عاشق روستاها. توی دهات بین او و دهاتی جماعت هیچ فرقی نبود. او با آن کُت مشکی اش سال های سال توی جاده ها بود، پای پیاده از ِدهی به ِدهی دیگر می رفت. همه او را می شناختند.

«صمد آمد.» «صمد رفت.» «صمد رفته بام» «صمد رفته آخیرجان.» در روستاها او هیچ نشانه ای از شهری گری نداشت، او در طویله، مدرسه، میدانچه دِه، قبرستان، کلاس درسی روبراه می کرد و در زندگی روستائی شرکت داشت. سرخرمن، در مجالس ختم، قرائت قرآن، در مساجد، عروسی، همه جا حضور داشت.

همه چیز را ساده می پذیرفت، گلایه نمی کرد، دلخور نمی شد، غصه نمی خورد. آرزوهای طلائی نداشت. همه چیز را لمس می کرد، تجربه می کرد، می چشید. برای او تنها چیزی قابل قبول بود که قابل لمس بود، قابل درک بود، تلخ بود یا شیرین، به هر حال وجود داشت، قابل تجربه بود، می شد فهمید، فهماند. این بود که هیچ نوع کششی به شناختن «دردهای ناشناخته ی بشری» نداشت. هیچ وقت هم دچار اینچنین دردهائی نمی شد.

او گرسنگی را می شناخت، فقر را می شناخت، بیماری ها را می شناخت. ظلم، می دید تمام کتاب های تدریس الفبا برای روستائیان اصلاً معنی و مفهوم ندارد و به هیچ صورتی نمی شود برای روستانشین آذربایجانی پُست، کارت تبریک، تلفن، میزشام و توت فرنگی را برایش معنی کرد. او همه ی این ها را دور می ریخت، با شجاعت همه ی این ها را در کتاب های درسی خط می زد و نتیجه آن بود که به فکر افتاد خودش کاری بکند که کرد و کتابی در زمینه ی تدریس الفبا برای روستانشینان تدوین کرد که در زبان فارسی نظیر نداشت و حتا بزرگان قوم هم پسندیدند، اما سر راه انتشار بین الفبا سنگ ها انداختند و او کتابش را زیر بغلش زد و دوباره به همان دِه کوره ها و خرابه ها برگشت بی آن که خم به ابرو بیاورد. او تک و تنها از روی کتابی که نوشته بود به همه نشان داد که چگونه راحت می شود یاد گرفت، نوشت و خواند. او به قدرت هر زبانی ایمان غریبی داشت. در نتیجه تلاش می کرد. علاقه ی غیرقابل تصوری به زبان مادریش داشت و احاطه ی بی اندازه ای در نوشتن و خواندن آن و می نوشت و چاپ می کرد.

از دردسر نمی هراسید و فقط تعجب می کرد که چرا چنین حقی ندارد و کمرهمت بسته بود برای جمع آوری فولکلور آذربایجان از تمام دِه کوره ها گرفته تا شهرهای دورافتاده و با جمع آوری آن ها نشان می داد که چه قدرتی در یک زبان می تواند باشد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: