هوشی مین

هوشی مین

یادها،

در سال ۱۹۲۱، پرزیدنت (هوشی مین) پس از سالها دوری، به کشورش بازگشت تا از نزدیک جنبش انقلابی را رهبری کند. پناهگاهش غاری بود در PAC BAD در استان CAO BANG. اغلب ساکنین این منطقه کوهستانی، از اقلیت های مختلف با زبان و آداب و رسوم های متفاوت با اهالی فلات بودند.
نوشته ای که در پیش روی دارید، خاطرات کوتاه و آموزنده «کوانک ترونگ»، افسر ارتش خلقی ویتنام شمالی (APVN) از رفیق هوشی مین است.

اولین جلسه آموزشی
یک سالی را در زندان های استعماری گذرانده بودم ولی از آنجا که هیچ مدرکی برای محکوم کردنم پیدا نکردند، به ناچار من و چند تن دیگر از رفقایم را آزاد کردند. چه احساس سروری! هنوز دستبندم به دستم بود، با این حال از دیدن مناظر اطرافم لذت می بردم. با نگاه کردن به سوی شهر کائوبانگ (۱) که در آن زندانی بودم، این شعر زیبا به خاطرم آمد:
از سه سو، سه رود جریان دارند
از چهار سو، چهار کوه قد برافراشته اند
این فکر که استعمارگران و مزدورانشان تا چه اندازه این سرزمین زیبا را زجر داده اند، نفرت عمیقی در من برانگیخت.
شب هنگام به خانه رسیدم و مورد استقبال تمام خانواده قرار گرفتم. پس از دیدار با مادرم، راهی روستا شدم تا رفقایم را ببینم. «سوک ها» (۲) را جوشش انقلابی فرا گرفته بود. از «لونگ لوانگ» (۳)، «لونگ پیا» (۴) تا قریه «پاک بو» (۵) فعالیت هایمان تقریبا علنی بود. علیرغم مجاورت پست نظامی «سوک چیانگ» (۶) با دهکده ما، انجمن های خلقی به سرعت رشد می کردند. انجمن انقلابی، شوهر خواهرم را به عنوان شهردار رسمی برگزیده بود و او دائما مرا در جریان وقایع می گذاشت. رفیق «لوکوانگ با» (۷) به من توصیه کرد: «دشمن شما را آزاد کرده است تا با تعقیب شما به سازمان های پایه ای ما دسترسی یابد. مطلقا فعالیت هایتان را علنی نکنید. مواظب باشید تا مثل دفعه قبل دوباره یکسری از رفقا به چنگ آنها نیفتند». رفیق «دوک تان» (۸) هم پس از دادن چند رهنمود، به من گفت: «یک کادر بالا به زودی نزد ما خواهد آمد». وقتی خواستم بدانم که منظورش چه کسی است، جواب داد: «کافیست بدانی که آدم بسیار مهمی است، یک شخص فوق العاده». این سخنان کنجکاوی مرا برانگیخت ولی می دانستم اصرار کردن فایده ای ندارد.
سپس فعالیتم را در ده از سر گرفته و با چهار رفیق دیگر که با من دستگیر شده بودند، این خبر را در میان نهادم. پس از همفکری، تصمیم گرفتیم که به جنگل برویم و ضمن حفظ رابطه با دیگران و مسئولین بالاتر، زندگی مخفی در پیش گیریم. درست در زمانی که دشمن به دنبال رد پایمان بود، رفقا «لوکوانگ یا» و «دوک تان» به ما خبر دادند که ما پنج نفر برای گذراندن یک دوره کوتاه آموزش سیاسی ـ نظامی انتخاب شده ایم. با خوشحالی پرسیدم: «کجا؟ از اینجا دور است؟». «دوک تان» نگاهی جدی به من افکند و دستور داد: «فورا حاضر شوید. نقشه جهان و نقشه های کشور را با خود بردارید».
از کجا می بایستی این نقشه ها را فراهم می کردیم؟ و برای چه کاری؟ اگر رفقای بالاتر این را گفته اند، پس حتما لازم است. به یاد مدرسه شهر اصلی منطقه افتادم. تنها جایی بود که می توانستیم نقشه ها را فراهم کنیم. مدیر مدرسه حتما آنها را به ما قرض نمی داد. باید سریعا عمل می کردیم. یک روز صبح هنگام سحر به راه افتادیم و وقتی به مدرسه رسیدیم هنوز معلم ها و شاگردان در منازلشان بودند. قفل در را شکسته و سه نقشه با خود بیرون آوردم. در حالی که رفیق «نام توان» (۹) روی دیوار این شعار را می نوشت: «مرگ بر امپریالیست ها، زنده باد انقلاب»! هنگام خارج شدن به هم می گفتیم: «شاگردان و معلمین بسیار متعجب خواهند شد. ولی کار دیگری نمی شد کرد، اهداف انقلاب مهم تر از هر چیز دیگریست. مدیر سرانجام درک خواهد کرد و شاید روزی به صفوف ما بپیوندد.
روستا را به قصد جنگل ترک کرده و از کوهستان «پیا پان» (۱۰) گذشتیم. تنها سلاحمان یک تفنگ دست ساز، یک خنجر و یک چوب دستی بود. تصمیم گرفته بودیم که تا حد امکان از روبرو شدن با دشمن دوری کنیم ولی اگر اجتناب ناپذیر شد، تا به آخر بجنگیم. به قریه «باکبو» رسیدیم. این محل را کمی به خاطر رابطه ام با رفیق «دای لام» (۱۱) که در آنجا مقیم بود، می شناختم. «دوک تان» سر قرار حاضر بود و از ما استقبال کرد و ما را به دهکده مرزی «خوم داگ» (۱۲) واقع در سه کیلومتری آنجا برد. چند خانه مجزا از هم در دامنه کوه را به ما نشان داد و گفت که در آنجا اقامت خواهیم کرد و جلسات نیز در همین نزدیکی خواهد بود و افزود: «فردا ریش سفید را خواهید دید».
از تپه ای که پشت دهکده بود، عبور کرده و به غاری در نزدیکی قله رسیدیم که در آن می شد حدود دهها نفر را جای داد: اینجا محل آموزشمان بود. از دور «دوک تان» را که مشغول گفتگو با پیرمردی لاغر و نسبتا بلندقد که پیراهنی سرمه ای مانند اهالی منطقه پوشیده بود، دیدم. حدس زدیم که باید «ریش سفید» باشد. تصور آموختن چیزهای جدید و بخصوص برای اولین بار و از نزدیک دیدار کردن با یکی از رهبران، هیجان زده ام می کرد. سخن «دوک تان» به ذهنم می آمد: «یک شخص بسیار مهم، شخصی فوق العاده».
او چه کسی بود؟ نامش چه بود؟ از چه استانی می آمد؟ اصلیتش چه بود؟ می ترسیدم سخن بیموردی بزنم و مورد تمسخر رفقایم قرار بگیرم. پیرمرد به ما سلام کرد: «سلام رفقا!». با کمی تأخیر، با صدایی آرام جواب دادم: «سلام ریش سفید». با خنده گفت: «کافی است بین خودمان همدیگر را رفیق خطاب کنیم». دست تک تک ما را فشرد و زمانی که به من رسید، نگاهی به سر تراشیده ام انداخته، با خنده گفت: «چه کله تراشیده قشنگی»! از سادگی و صمیمیت او کمی جربزه گرفته و گفتم: «ما از زندان آمده ایم» و دفترچه زندانمان با اثر انگشتمان، امضای پلیس و مهر فرماندار را به او نشان دادم. او با دقت آنها را نگاه کرد. در مورد خانواده، سلامتمان، دوره زندان و… سؤالاتی نمود. پس از پایان گفتگو، وارد جلسه شدیم. او، «دوک تان» را به عنوان مربی به ما معرفی کرد. خود او معلم ما بود. همگی در غار، بر روی چوب و برگ نشستیم. روبرویمان نه دفتری بود و نه کتابی. فقط نقشه هایی که همراهمان برده بودیم. می بایستی درس ها و توضیحات را فرا می گرفتیم. «دوک تان» برنامه را توضیح داد و «ریش سفید» درس را شروع کرد.
او ما را در جریان وضعیت بین المللی قرار داد. هیتلر، شوروی را مورد تهاجم قرار داده بود. جهان به دو کمپ تقسیم می شد. کمپ فاشیستی آلمان، ایتالیا، ژاپن و کمپ دمکراتیک و ضدفاشیسم. در کمپ دوم دمکراسی هایی از نوع جدید مانند شوروی، و از نوع قدیمی مانند ایالات متحده آمریکا، انگلستان و فرانسه وجود داشتند. بین این دمکراسی ها، تضادهایی وجود داشت که گاه تا حد جنگ پیش می رفت ولی برای مقابله با فاشیسم، همگی آنها با هم متحد شده بودند. در کمپ ضدفاشیستی، نیروی اصلی شوروی بود. جنبش ما در ویتنام در کمپ دمکراسی جدید قرار داشت و از شوروی در مقابله اش با فاشیسم، دفاع می کرد. فاشیست ها ادعای متلاشی کردن شوروی را داشتند ولی مطمئنا مغلوب می شدند. فاشیست ها می خواستند مردم شوروی را که در سال ۱۹۱۷، تحت رهبری حزب کمونیست، حزب لنین، برای ساختن سوسیالیسم و برافکندن استثمار انسان از انسان بپا خاستند، وادار به بازگشت به سیستم عقب مانده کنند.
با گوش کردن به درس، مطالب در ذهنم روشن تر می شد. می دانستم که فاشیستها به شوروی حمله کرده بودند ولی نمی دانستم که اوضاع به چه شکلی پیش خواهد رفت. حالا می فهمیدم که فاشیست ها که بودند و چگونه کمپ متفقین شکل گرفته بود و بخصوص، ایمانم به پیروزی شوروی و انقلاب جهانی مستحکم تر شده بود.
«ریش سفید» مطالب را یک به یک توضیح می داد. اغلب به نقشه ها مراجعه می کرد. مرتب مکث می کرد و می پرسید آیا سؤال یا مطلب گنگی برایمان وجود ندارد. سؤالات ما نادر بود، نه به این دلیل که خجالتی بودیم بلکه از آن رو که مطالب عنوان شده، همگی برایمان تازگی داشت. از سوی دیگر، زبان او به حدی روشن و ساده بود که مسایل مطرح شده را به راحتی درک می کردیم.
طی جلسات بعدی، اوضاع مملکت و وظایف انقلابی مبرم را توضیح داد و طرز کار با توده ها را نشان می داد: تجسس مشخص و دقیق قبل از شروع کار ترویج، جلب سمپاتی افراد قبل از اقدام نمودن به ایجاد یک سازمان، افراد را وارد به کار کردن، اعضای جدید را پرورش دادن، وظایفی به آنها محول کردن و دائما انجام این وظایف را کنترل کردن و گزارش خواستن.
درس هایی که به مسایل نظامی مربوط می شد، بسیار جالب بود. او روی جنگ چریکی تاکید می نمود. یعنی هنر مغلوب ساختن عده زیادی توسط گروهی از افراد معدود، استفاده کردن از تدبیر جنگی، ضربه زدن به راست و سپس به چپ، به شرق و سپس به غرب، فرسودن، کم کم دشمن را از پای درآوردن و… در مورد تاکتیک های لازم هرگز از کلمات پیچیده استفاده نمی کرد. می گفت: کمین کردن، دشمن را به تور انداختن، به دام انداختن… و اضافه می کرد که برای این کار اصلا احتیاجی به تجهیزات مهم نیست و نباید به دنبال پیروزی های بزرگ بود. اول باید عناصر منفرد را به تله انداخت، به سرویس های ارتباطی، به گاردهای محافظت از گروه های زندانی و مأمورین باجگیر ضربه زد. یکی دو تفنگ بدست آورد، سپس سه چهار تای دیگر و الی آخر…
آموزش های مربوط به مبارزه چریکی در ذهن من نقش بست و سعی می کردم بعدها مثلا زمانی که در ارتش بودم، آنها را به اجرا درآورم. در «تان ترائو» (۱۳)، اندکی قبل از انقلاب اوت ۱۹۴۵، مسئول بخش حفاظت از جان پرزیدنت بودم. یک گروه چهل نفره مهاجم وارد بخش شد. من در آن هنگام دچار تب و لرز شده بودم و رفیق «وانگوین جیاپ» (۱۴) مجبور بود شخصا رهبری عملیات را به عهده بگیرد. بخش اعظم این گروه را نابود کردیم. مابقی گروه، دو نفر در حال فرار به سوی ششو (۱۵) بودند و پنج تن دیگر در محل اقامت ما راهشان را گم کرده بودند. با شنیدن طنین گلوله ها، دیگر صبرم را از دست داده بودم و سعی می کردم که بلند شوم. پرزیدنت به ما می گفت که باید با بیماری مقابله کرد و تسلیم آن نشد. طنابی به تیر سقف بستم، آن را محکم گرفتم و شروع به درجا پریدن کردم تا زمانی که عرق از بدنم جاری شد. رفقا خبر آوردند که مهاجمین با رئیسشان در طرف درخت مو هستند. گفتم: «تعداد آنها بسیار کم است. برای دستگیریشان از حیله استفاده کنید. من به تنهایی به مقابلشان خواهم رفت و شما پنهان شوید و منتظر دستور من بمانید وسپس بیائید و دست و پای آنها را ببندید». به آرامی شروع به حرکت به سوی رئیس مهاجمین نمودم. یک رولور در زیر پیراهنم پنهان کرده بودم. با لبخند دست رئیس مهاجمین را فشردم و ناگهان اسلحه را بیرون کشیدم و فریاد زدم: «دست ها بالا! حمله کنید»! مهاجمین غافلگیر شده بودند، فورا خود را تسلیم کردند. آن دو نفر هم که به سمت ششو گریخته بودند، به سرعت دستگیر شدند. درس های «ریش سفید» ثمره اش را داده بود.
«ریش سفید» همچنین به ما توصیه می کرد که حافظ اسرار باشیم و فرمول «سه هیچ» را بکار ببندیم: وقتی یک غربیه از ما سوالی می کرد ، باید جواب می دادیم «چیزی نمی دانیم، چیزی ندیدیم، چیزی نشنیدیم». ما دلمان می خواست بدانیم که از کجا آمده بود، چه کارهایی کرده بود، ولی با این توصیه، جرأت سوال کردن نداشتیم. از طرز صحبت کردنش می توانستیم بفهمیم که از اهالی مرکز است ولی ما او را به سادگی «ریش سفید آنکه آن» (۱۶) می نامیدیم. در مورد او چیزی بیش از این نمی دانستیم. تا اینکه در سال ۱۹۴۵، زمانی که مسئول حفظ امنیت پرزیدنت شدم، فهمیدم او چه کسی است. رفیق نگوین جیاپ به قصد دیدار با پرزیدنت آمده بود ولی موفق به دیدن او نشده بود و مدتی پیش ما ماند. یک بار کتابی را که به زبان فرانسه نوشته شده بود، گشود و عکسی را به ما نشان داد که روی جلدش نام «انکوین آیلئوک» (رفیق هوشی مین) نگاشته شده بود. من سرشار از شوق شدم و رفیق جیاپ مرا با لبخند نگاه می کرد.
روز خاتمه کلاس ها فرا رسید. شب قبل از آن خواب به چشمانمان راه نمی یافت: می بایستی روز بعد «ریش سفید» را که این همه از او آموخته بودیم، ترک می کردیم. زمان سپری شده در کنار او چه زود گذشته بود و آن گذراندن «امتحان» بود. بین خودمان می گفتیم که امتحان پایان آموزش است. او به ما می گفت: تصور کنید که من یک روستایی پیر هستم و شما یک مبارز جوان که قصد دارد مرا اقناع کند، وجدان سیاسی ام را بیدار کند و مرا به حرکت انقلابی بکشاند. هر طور که فکر می کنید بهتر است، عمل کنید.
«موضوع» امتحان این بود و ما وقت کافی برای آماده کردنش داشتیم. با این حال به نظرمان مشکل می آمد. بخصوص که می بایستی در برابر کسی مانند «ریش سفید» کار ترویجی می کردیم. تمام شب به این مسئله فکر می کردم تا خوابم برد. صبح روز بعد به ما گفت: «من پیرمردی روستایی هستم که در خانه اش مشغول تعمیر ابزار است. به سوی من بیایید و صحبت را شروع کنید».
به خود گفته بودم که باید آرامشم را حفظ کنم. ولی کار ساده ای نبود. می ترسیدم مبادا اشتباهی کنم و مورد انتقاد رفقایم قرار گیرم. سرانجام توانستم بگویم:
ـ سلام پدربزرگ!
ـ بفرمائید جوان.
ـ بعد دیگر نمی دانستم چه بگویم او به یاری ام آمد:
ـ چکار دارید؟
جرأتی یافتم و جویای سلامتی اش، وضع خانواده و کار و مالیات هایی که باید می پرداخت و… شدم.
سری تکان داد و گفت که بد نیست و از سایر رفقا خواست که گفتگو را ادامه دهند. هر یک از رفقا صحبتی کرد و در خاتمه «ریش سفید» به جمع بندی پرداخت و چنین نتیجه گیری کرد که دشمن اصلی خلق ما فاشیست های فرانسه و ژاپن هستند که مملکت را سبعانه استثمار می کنند. می بایستی ما همه متحد شویم و با یاری یکدیگر امپریالیست ها را بیرون کنیم تا بتوانیم نانمان را راحت بخوریم و احساس خوشبختی بکنیم. سپس نظرش را راجع به شیوه برخورد هر یک از ما مطرح کرد. انتقادش به همه ما این بود که از واژه های دشوار استفاده می کردیم. لفظ اتحاد ملی در آن زمان بین هموطنان مناطق کوهستانی هنوز ناآشنا بود. او می گفت که چرا از این ضرب المثل معروف استفاده نکنیم: «یک درخت به تنهایی بیشه نیست، سه درخت با هم می شود جنگل». یا این تصویر که «یک شاخه را می توان به راحتی شکست، ولی چه کسی قادر است یک دسته شاخه را بشکند»؟ او روی این مسئله که مروج نباید فقط صحبت کند بلکه باید وارد عمل شود، تاکید می کرد. مثلا زمانی که وارد خانواده ای می شویم و می بینیم بچه کوچکشان کهنه اش را کثیف کرده، باید به مادرش در شستن آن کمک کنیم، باید بتوانیم رسوم محلی را رعایت کنیم، برای مثال قبل از بالا رفتن از نردبان خانه ای که در ارتفاع قرار دارد، خوب پاهایمان را بشوییم.
«امتحان» ما خاتمه یافته بود. بدون نمره خوب یا بد. ولی سرشار از اشتیاق بودیم: «ریش سفید» به ما خیلی آموخته بود. اعتماد ما را چندین برابر کرده بود. بارها مواردی پیش آمد که توانستم آموزش او را به کار بندم. مثلا زمانی که برای اعزام به «تسینگ تسی» (۱۷) در چین که در آنجا مرکزی داشتیم، انتخاب شدم و کار ارتباط، تأمین سرویس، چاپ اعلامیه ها و بولتن ها به من محول شد، باید یکی از اهالی آنجا می پذیرفت که لوازم چاپ را در خانه اش بگذاریم. در یک کیلومتری تسینگ تسی، یک دهکده واقع بود ولی اهالی آن ما را نمی شناختند. من مسئول رفتن به آنجا، گرفتن ارتباط با ساکنین محل و یافتن هوادار شدم.

برای تازه کاری مثل من این کار دشواری بود، بخصوص که آنها خارجی بودند. آموزش های «ریش سفید» و «امتحان آخر» به خاطرم آمد و با جسارت به راه افتادم. در دهکده کلبه محقری توجهم را به خود جلب کرد. پیرزنی که باید بیشتر از شصت سال می داشت، صدایم کرد:
ـ جوان ازکجا می آیی؟
ـ از لونگ شو (۱۸)، مادربزرگ از شما تقاضایی دارم.
او مرا به داخل خانه برد. از احوال خانواده اش جویا شدم و سپس گفتم:
ـ ما بسیار فقیر بودیم و خانواده ام از هم پاشید. من در ویتنام بودم، در آنجا اول فرانسوی ها و بعد ژاپنی ها ما را وحشیانه استثمار می کردند…
در حالی که سرش را تکان می داد، گفت: ـ بله، ژاپنی ها بسیار بیرحم هستند. ما هم این را می دانیم.
به محض اینکه تقاضایم را مطرح کردم، پذیرفت که هرچه را که می خواهم در خانه اش جای دهیم: باید به شما کمک کرد، هر چه از دستتان برمی آید برای بیرون راندن ژاپنی ها بکنید، مردم خوشحال خواهند شد».
من به او در مرتب کردن خانه و آشپزی کمک می کردم و او علاقه اش نسبت به من بیشتر می شد. از آنجا که تنها بود، مرا به عنوان نوه خود پذیرفت و جشنی به این مناسبت ترتیب داد و نزدیکان و اهالی دهکده را برای شرکت در مراسم فرزندخواندگی دعوت کرد. تمام گروه چاپ هم شرکت داشتند. واقعا جشن زیبایی بود و تمام اهالی محل به ما ابراز علاقه می کردند. بچه ها ما را «عمو» صدا می کردند و پیران «برادرزاده». من از احساس همبستگی این خلق برادر شدیدا متاثر شده بودم.
بدین ترتیب بود که توانستیم به مرور امکانات چاپی مان را افزایش دهیم.

1- CAO BANG 2- SOC HA 3- LUNG LOANG 4- LUNG PIA 5- PAC BO 6- SOC GIANG 7- LE QUANG BA 8- DUC THANH 9- NAM TUAN
10- PIA PAN 11- DAI LAM 12- XUM DAG
13- TAN TRAO 14- VONGUEN GIAP
15- CHO CHU 16- 16- LE VENERABLE DU NGHE AN 17- TSING TSI 18- LONG CHAU

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: