خاطرات یک رفیق از همایون کتیرائی در زندان

خاطرات یک رفیق از همایون کتیرائی در زندان

ساواک مرتب زندانیان را از زندانی به زندان دیگر و از سلولی به سلولی دیگر منتقل می کردودر جریان چنین نقل و انتقالی بود که یک روز در تابستان سال ۱۳۵۰ در زندان قدیمی اوین ،همایون کتیرائی از سلولهای انفرادی به اطاق عمومی ما منتقل شد…

رفقای آرمان خلق تنها اسطوره شجاعت و مقاومت نبودند،اسطوره عشق و محبت نیز بودند.عشق بیکران به خلق و محبت بیپایان به یکدیگر،دلبستگی این رفقا به یکدیگر و بویژه عشق سرشار از ستایش و احترام آنان به همایون چیزی در حد افسانه بود …. همایون برای ساواک یک زندانی عادی نبودمسئله این نبود که چگونه اطلاعاتی را از او بگیرند .این را تجربه کرده بودند و می دانستند که سودی ندارد.کار از شلاق گذشته و به جزغاله کردن روی اجاق برقی رسیده بود.اما حاصل تمام شکنجه ها این بود که همایون بجای گفتن قرارهائی که با اسدالله مفتاح(فدائی شهید) داشت.مامورین را به سر قرارهای دروغین می برد و ساعت ها در خیابان های می چرخاند و تفریح می کرد و بعد آنها را خسته و کوفته و زوزه کنان از فرط یاس و خشم به زندان باز می گردادند تا دوباره جان او بی افتند.نه مسئله چگونگی گرفتن اطلاعات نبود.مسئله این بود که چگونه او را مهار بزنند و آرام نگهدارند و از خشم او مصون بمانند.چون یک لحظه غفلت کافی بود که همایون بازجوئی را بسوی پنجره بکشاند و او را به بیرون پرتاب کند با شلاق او را از دست او بیرون بکشد و متقابلا به جانش بیا فتد.از همین رو بود که در مراحل بازجوئی و تا مراحل نزدیک به محاکمه ،همیشه به پای همایون زنجیر می زدند… صدای زنجیر پای همایون به هنگام راه رفتن برای زندانیان قزل قلعه صدائی آشنا و تجسم مقاومت و پایدرای بود،صدائی که در دلها شور مبارزه می آفرید و آتش کینه را شعله ور می ساخت….

همین که همایون به جمعیت بیست نفره ما ملحق شد.جو اطاق بطور ناگهانی تغییر کرد.حضور همایون به همه گرمی و امید می داد.به کسانی که زیر بازجوئی بودند قوت قلب می داد.به کسانی که رفتار درستی بعنوان زندانی سیاسی نداشتند آموزش می داد در حضور او یک «شهید زنده» بود کسی که چنین دلیرانه به مبارزه برخاسته بود و اکنون نیز در یک قدمی میدان تیر چیتگر و پس از آن همه شکنجه خم به ابرو نمی اورد.دیگر چه کسی می توانست در اندیشه دشواری های زندان و چند ضربه شلاق باشد؟…

یک روز صبح زود که هنوز هوا تاریک بود،دنبال همایون آمدند و او را برای بازپرسی و ماکمه بردند.شاید از همان روز بود که دیگر او را برنگرداندند.بعد از طریق نقل و انتقال زندانیان و هم اطاقی های جدید شنیدیم که در دادگاه اول به اعدام محکوم شده است.ما ندیدیم و انبوه خاطرات همایون….

در اواخر شهریور سال ۱۳۵۰،اکثر افراد اطاق ما همواره با گروهی از ازندانیان اطاق های دیگر،پنجاه-شصت نفر،به زندان پادگان جمشیدیه منتقل شدند.در راهرو زندان در پشت میله های بند انفرادی با کمال حیرت و شادی همایون و رفیق دیگری از گروه آرمان خلق را دیدیم که در انتظار ما بودند.وقتی در باز شد.بوسه ها و درآغوش کشیدن های تجدید دیدار آغاز شد…ما در جمشیدیه یک «کمون» تشکیل دادیم «استاندار»(مسئول امور مالی) انتخاب شد و هر روز چند نفر جدید بعنوان «شهردار» برای انجام کارهای کمون(گرفتن و تقسیم غذا و شستن ظرف ها،دادن چائی و نظافت راهرو و غیره)تعیین می شدند…همایون باز هم تنها از طریق سرمشق خود به ما آموخت که چگونه بای در یک «کمون» زندگی کنیم و یک عضو کمون چه خصوصیاتی باید داشته باشد.همایون منتظر نمی شد که نوبت «شهرداری» و کار او برسد.او همیشه و همه روزه در انجام همه کارها شرکت می کرد.قبل از شهردارها به جمع کردن سفره مشغول می شد و قبل از آنها و در کنار آنها کار شستن ظروف را شروع می کرد.او لذت کار جمعی و لذت کار دواطلبانه را به ما چشاند.لیست اسامی شهردارها و نوبت های آنها دیگر بصورت فرمالیته درآمده بود.در جمشیدیه همه با هم کار می کردند….وبه این ترتیب در چشم بهم زدنی،ضمن شوخی و خنده و خواندن شعر و سرود تمام کارها انجام می شد.

در جمشیدیه ،در سایه حضور همایون سنت هایی گذاشته شد که به زندان های دیگر نیز منتقل شد.اما در هیچ کجا مانند جمشیدیه خوب و کامل اجرا نمی شد.در جمشیدیه همه هر شب بعد از شام و ضمن صرف آخرین چائی در راهرو بگرد هم می نشستیم…و به خواندن شعر و سرود می پرداختیم.بیشتر ترانه سرودهای ترکی و لری خوانده می شد.رفقای ارمان خلق،آرشیو متحرک ترانه های رزمی و حماسی لر بودند.وقتتی همه بطور جمعی به خواندن می پرداختند،صدای گرم رسا و پرطنین همایون از صدای دیگران کاملا متمایز و مشخص بود…وقتی در شعر دایه-دایه وصیت های خود را با مادرش در میان می گذاشت،خون به صورت همه می دوید ،قلبها به تپش می افتاد و بغض گلوها را می فشرد.

ما بچه های جمشیدیه دو شعر را به همایون مدیون هستیم و از اویاد گرفتیم شعر «پنجه برگ» و شعر «وان تروی»در آن موقع هنوز رفیق علیرضا نابدل این شعر را در اوین بصورت منظوم و موزن در نیاورده بود.همایون بخشی از شعر را که رفیق بهمن آژنگ مدتها قبل به نثر ترجمه کرده بود و از طریق رفقای فدائی به گروه آرمان خلق رسیده بودبخاطر داشت و می خواند.صدای گرم . پرشور همایون هنوز در گوش ما زنگ می زند:

شعله مانند گندم خوشه می دهد

و خشم ،خرمن سرخ امیدهای فروکوفته است

بیم مدارید،مدارید

هر مرگ،دریچه ای است که به روی تباهی

بسته می شود

هر مرگ دروغ و زشتی و فحشا را پایان

می بخشد

همایون هم چیزی را به بچه های جمشیدیه مدیون است.سرود چریکهای فدائی خلق ایران را.این سرود که در تابستان در اوین(در همان اطاق عمومی) ساخته شده بود برای اولین بار در جمشدیه اجرا شد و از طریق جمشیدیه بود که به زندانهای دیگر .و از جمله اوین منتقل شد.ضمن تمرین سرود در یک سلول که سعی می شد صدا زیاد بلند نباشد و قبل از موقع جلب توجه نکند،چند بار همایون از جلو سلول رد شد ومعلوم بود که سرود توجه اورا جلب کرده است و بعد دیگر همایون طاقت نیاورد و در سکوت خزید و در گوشه ای به رسم همیشه خود چمپاته زد.او در حالی که سعی می کرد در کار تمرین اخلالی ایجاد نکند با صدای آهسته همراه با آن چند رفیق سرود را تکرار می کرد و به این ترتیب او نخستین کسی بود که سرود را بطور کامل و با آهنگ صحیح فراگرفت.

نخستین روزهای ورود ما به جمشیدیه مصادف بود با دادگاه دوم رفقای آرمان خلق در دادگاه دوم نیز همایون و چهار رفیق دیگر آرمان خلق – که در زندان قصر بودند-به اعدام محکوم شدند.ساواک که تا آن موقع بسیاری از کادرهای بالای سازمان چریکهای فدائی خلق و همچنین مجاهدین را دستگیر کرده بود ظاهرا اصرار زیادی برای اعدام رفقای آرمان خلق نداشت.

چندین بار ملاقاتهای طولانی به خانواده همایون دادند تا شاید دل او را نرم کنند اینطور به نظر میرسید که با کوچکترین نرمش و ملایمت و کوتاه آمدن از جانب همایون حاضر بودند که حکم اعدام او را به حبس ابد تبدیل کنندولی چنین نرمشی دیده نشد.همایون شبها بسیار دیر می خوابید و صبح زود همراه با دیگران از خواب بر می خواست.در جمشیدیه تا دیر وقت به بحث می نشست در اینجا دو سه نفر بودند که مبارز سیاسی صرف را قبول داشتند و با مبارزه مسلحانه و استراتژی و تاکتیک رفقای فدائی مخالف بودند.همایون بعنوان مدافع این مشی نوین با آنان به بحث می پرداخت و عده ای دیگر نیز برای شنیدن بحث می آمدند و سلول کوچک زندان از جمعیت لبالب می شد.این احتمال وجود دارد که رفقای آرمان خلق در تماسهای قبلی خود با رفقای فدائی به توافق نظر کاملی از نظر استراتژی و تاکتیک نرسیده بودند ولی حرکت آنان بسمت شهر و به تهران چیزیی خلاف این را می گوید و بهرحال پس از اولین ضربات وارده به این گروه کوچک افراد باقیمانده ناگزیر بودند به فدائیان نزدیکتر شوند و با ادامه یافتن این ضربات سرانجام تنها همایون و یک رفیق سمپات گروه باقی ماندند همایون با رفیق فدائی شهید اسدالله مفتاحی رابطه داشت و قرار بود به تیم های فدائیان ملحق شود.در آخرین شب قبل از دستگیری که قرار بود فردای آن روز خانه اش را تخلیه کند و به یک خانه تیمی فدائیان منتقل شود تعداد زیادی اعلامیه های فدائیان را که در خانه داشت به خیابان برد و شب تا دیر وقت مشغول پخش اعلامیه بود خستگی زیاد ناشی از این فعالیت سنگین باعث شد که صبح به هنگام ورود مامورین ساواک به خانه اش نتوانست با سرعت لازم عکس العمل مضاعف نشان دهد.او تنها توانست به بهانه برداشتن کت به سمت اسلحه اش برود اما موفق نشد.

در نخستین ساعات بامداد هفدهم مهرماه سال پنجاه موقعی که همه در جمشیدیه خواب بودند مامورین دنبال همایون امدند وسعی کردند دیگران را بیدار نکنند گفته بودند بازجوی همایون می خواهد سئوالاتی از او بکند با باید با کسی مواجه داده شود و از این قبیل حرفها دو رفیقی که با همایون در یک سلول می خوابیدند بیدار شده بودند اما آنها هم ترجیح داده بودند دیگران را بیدار نکنند اگر چه حدس زده بودند که موضوع از چه قرار است ظاهرا چهار رفیق دیگر آرمان خلق (هوشنگ ترگل،ناصر کریمی،بهرام طاهر زاده و ناصر مدنی) را نیز از زندان قصر به جمشیدیه(روبروی سلولهای انفرادی)آورده بودند تا قاضی عسگر مراسم قبل از اعدام را اجرا کند همایون به عنوان علامت ساعتش را به مامورین داده بودکه به رفقای هم اطاقی اش بدهند و گفته بود ساعت مال آنها ست.رفقا ساعت را گرفته بودند و دیگر همه چیز روشن شده بود.اما هنوز هوا تاریک بود و رفقا بی آنکه دیگران را بیدار کنند خود در تاریکی گریسته بودند دو سه روز مانده بود به جشن های دو هزار پانصد ساله و این در واقع زهر چشمی بود.

وای شگفتا که درست در شب پیش از آن سپیده و درست در واپسین شب با فدائی شهید عباس هوشمند روی ترانه سرود جدیدی کار کرده بودیم و عباس در برنامه شعر خوانی شبانه این شعر جدید را که روی آهنگ قدیمی «لالائی» ساخته شده بود خوانده بود.در این شعر ما سنت شکنی کرده بودیم و بجای یاد کردن رفقای شهید نام چند شهید زنده یعنی رفقای آرمان خلق را آورده بودیم و این اولین بار بود که در حضور همایون سرودی را می خواندیم که نام او در آن امده بود.بند آخر اینن لالائی چنین بود:

لالالا گل پرپر

ای خلق لر درود بر تو

چون با چریک فدائی

کریمی و کتیرائی

مدنی و طاهره زاده

در گل اون مرد ازاده

از قلبت چوونه ردن

نباشید از خصم در هراس

چون حقیقت با شماس

وقتی عباس به بند آخر رسید صدا در گلویش شکست و با گلوی بغض گرفته به دشواری شعر را تا سطر آخر خواند و صدایش گواهی می داد که احتمالا اشک نیز بر پهنه چهره اش دویده است پس از شعر سکوت سنگینی برای مدتی جمع را فرا گرفت.

آری این درست شب پیش بود ایا عباس می دانست که این شهید زنده چنین زود و در واقع بفاصله چند ساعت در برابر جوخه اعدام خواهد ایستاد؟نه همچنان که نمی دانست خود نیز در فروردین ماه سال پنجاه و شش سرخ ترین سرود زندگیش را با نثار خونش در راه طبقه کارگر خواهد خواند.

صبح زود برای ما مسئله در حد احتمال و شاید بود اما برخی که شواهد را کافی می دانستند متنی را هم که باید بمانسبت شهادت رفیق قرائت می شد نوشتند بساط صبحانه پهن بود.صبحانه آنروز لوبیا بود..هر کس بر سر سفره جائی برای خود یافت و نشست اما گفته شد که همه برخیزند متن خوانده شد و یک دقیقه سکوت اعلام شد در حالت بهت و ناباوری اشک بر گونه ها جاری شد و بعد سرود چریکهای فدائی خلق خوانده شد.صداها شکسته و لرزان بود اما بتدریج اوج گرفت و سرانجام زندان به لرزه درآمد بعد دوباره سر سفره نشستیم اما غذا سنگ شده بود و از گلو پائین نمی رفت یا برعکس گلو سنگ شده بود مگر با گلوی بغض گرفته می توان لقمه فرو داد؟یا مگر کسی اشتها داشت؟هر کس با قاشق و بشقابش بازی مختصری کرد و برخاست همه به سلول های خود پناه بردند و سکوت سنگگینی تمام بند را فرا گرفت.

سربازان نگهبان بند ما هر روز عوض می شد تا با ما آشنائی بهم بزنند.روز بعد یکی از سربازان تعریف کرد که در مراسم اعدام حاضر بوده است.می گفت موقع اعدام سرود می خواندهاند برخی از کلمات سرود را به خاطر داش معلوم شد سرود چریکهای فدائی خلق بوده است و ما یرت کردیم چون آن چهار رفیق دیگر از زندان قصر آمده بودند قطعا این سرود را که هنوز جدید بود نمی توانستند بلد باشند.پس همایون در همان فرصت اندک پیش از اعدام سرود را به آنها یاد داده است.درست در سپیده دم اعدام در حضور قاضی عسگر و پس از (یا پیش از) آخرین وصیت در چنان شرایطی همایون در این اندیشه بوده است که یک سرود جدید به رفقای خود یاد بدهد.سرود چریکهای فدائی خلق،من چریک فدائی خلقم ،جان من فدائی خلقم ،هر زمان خون خود می فشانم از برای خلقم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: